واشکهای فروخورده را برسر مزار آرزوهای از دست رفته ام
بار سنگین امانتی که ترس بر باد رفتنش هر شب لرزه بر اندامم می افکند
و بار عشقی مبهم در چشمان تر دخترکی در سپیده دم وداع !
باز هم اغتشاش افکار بر سکوت اشعار سیطره یافت !!
مستدام باشید.
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط نقاب
|
خود آزاری درونی ...(صادق هدایت یا حلاج؟ مسئله اینست ؟)
گاهی اوقات فکر میکنم که نباید آسوده نشست و نگاه کرد، باید درگیر بود باید این دنیا رو راحت نذاشت و همیشه دنبال دلیل اتفاقات افتاده گشت !
باید همیشه وجودت سرگردان باشه باید همیشه پرسشها مثل خوره روحت رو بخوره !
یه روانشناس بود که میگفت :نباید همیشه مغزت رو پر از اتفاقات روزمره کنی مثل روزنامه خووندن یا گوش دادن اخبار ، مثلا به ما چه که توی فلان کشور الان هواپیما سقوط کرده یا یه مادر در فلان جا یه بچه ۷ قلو زاییده ... اصلا ابن چرت و پرتها چه دردی رو از ما دوا خواهند کرد ، میگفت بشین دیوان حافظ بخوون و روحت رو آرامش وتسلی بده .
اعتقادی به حرفش ندارم انسان مثل یک لیوان تو خالی میمونه که گنجایش های بسیار فراوانی در وجودش نهفته است ، اما وقتی این گنجایش براش به اتمام میرسه و لبریز میشه ، اونوقت چه اتقاقی میوفته ؟
مثل صادق هدایت میشه یا مثل حلاج ؟
نظر شما چیه ؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط نقاب
|
خالی
آری خالیم
هیچم و پوچ
صندوقچه ای پر از اسرار و خالی از هیچ !
و نمیدانند جوینگان گنج که سالها قبل، هرآنچه داشتم بر باد رفت...
با زهم یک سال بد و رقت بار دیگه ! جای تبریکی نیست ! سال جدید رو تسلیت میگم !
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط نقاب
|
روزهای گس و رقت بار
آن خرمالوی نارنجی را به یادت خوردم !
اما هنوز طعم گس آن دهانم را میازارد !
همیشه میگفتم : خرمالو دوست ندارم
اما باز هم خوردم ! نمیدانم چرا ؟ چرا بازهم !
شاید چون تو خوردی ! و این رسم همراهیست !در مرام ما
آدمها رو میبینم که کنار هم میلوولن ! یه روزهایی به این تلاطم افکارم میخندم و گاه میگریم ! گویی بالایی نیست !اوجی در کار نیست ! اصلا تو بگو فراز چیست ! من همیشه در حال سقوطم ! دستم را بگیر ! شاید ...
هیچگاه نفهمیدم ارزش خداوند را در افکار پر درد و رنج انسانی که در حسرت تکه ای نان است و پی نبردم "اوج "رادر منظر چشمان کارگری که حاصل دسترنجش را شبی به یغما برده اند !
براستی این چیست !!فراز یا فرود ...
یا حق
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شمع خسته ... ...
هر روز بر خراشهاي اين زخم عريان افزوده ميشود
اما نميدانند اين شمع خسته شعله اي ماندگار دارد.
يه دوست حرف جالبي زد :
اينو بدون بدترين موقعيت زندگي تو بهترين آرزوي يه كس ديگس !!
يا حق
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تبعیدی . . .
منم آن تبعیدی دست باد !
آری
منم !!!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط نقاب
|
با شمام ...
با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کرم دارید توهم میلولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهء دو عددتون میشه صد. میشید یه پیرمرد آب زیپوی بوگندو . کافیه دور تند نیگاش کنید. همینکه دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدید . میفهمید چه چیز هجو مزخرفی درست کردید.حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید ؟ قراره چه غلطی بکنبد که دیگرون نکردن ؟ .. از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید، اینه که عاشق هم میشید.لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمیاره. عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد هم بچهدار میشید و بعد حالتون از هم به هم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مثِ مرغابیها هم نمیتونین فقط با یکی باشید... دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها! آهای با شما هستم! صِدام رو میشنفید؟»
خووندم جالب بود برای شما هم نوشتم
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط نقاب
|
فتادم از ازل در كوي او. . .
رزوگاری بودیم همدم و همراز کسی
حال کس غم ما نمیداند و ما احوال کسی
من چو افتادم زپا ،بی هم نفس
دست خسته اورده م سوی تو ای همقفس
این ۲ تا شعر رو همینطوری نوشتم ! شاید درست و حسابی نباشه ،و وزن وقافیش صحیح نباشه اما خوب اوومد ما هم نوشتیم !
فصل امتحانات هست و هزار جور بد بختی ...
من که بودم از ازل در پای تو
کوو! کجایی یار و ای غمخوار من ؟
من نجستم جز تو یاری در برم
پس چرا رفتی و آتش زدی بر پیکرم؟
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط نقاب
|
دنیای غریب ..
اینهمه رفتیم و رفتیم
اما رسیدیم به جایی که گوشها برای شنیدن نبود، دستها برای نوازش کردن نبود ، حرفها برای محبت نبود و قلبها همه مرده بودن !
نمیدونم اینجا کجاست اما من دارم چشمهام رو از دست میدم !
و شاید روزی دیگه هیچ سرمایی رو توی این بوران حس نکنم ، دیگه یخ زدن مد شده ! آره ... دنیای غریبیه .. . خوش اوومدی !
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط نقاب
|
نقطه سر خط...
سلام
روزي آمدي و روزي خواهي رفت
سبزي آمدنت رابه ياد مياورم
اما
هيچگاه
نميخواهم تجسم رفتنت را در خيالم خاكستري كنم.
خدانگهدار
يا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط نقاب
|
اسارت . .
اسارتهاي ما زاده ي حماقتهاي ماست !!
يا حق
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شب دلتنگی با سلام اخر احسان خواجه امیری .. .
امشب یکی از شبهای دلتنگی من است !
این آهنگ از احسان خواجه امیری خیلی برام دلچسب وزیبا بود، امیدوارم شما هم با شنیدن این اهنگ در گرگ و میش یک شب رنگ پریده حس زیبایی بهتون دست بده .
کلا خواننده محبوب من همین احسان خواجه امیری بوده هست و ...