وسعتي بي انتها در سياهي چشمانت مرا به اعماق سرزمينهاي تنهايي و بي کسي فرا ميخواند
قلب خسته و رنجورم ،تاب و تواني در پيکرخونينش ندارد
آري ،قلبم شکستني بس دردناک را بار ديگر تجربه کرده
شکستني که هيچگاه پيوندنخواهد يافت
چشمانت از آن اوو ، صدايت از آن اوو ،آغوش گرمت براي اوو
از من گسستي ،مرا از من گرفتی ! ،اما خاطراتت را هرگز!
خاطراتي که خود، ترنم زندگي بود، همه نشاط و عشق بود،خاطراتي که لحظه لحظه ي بودنم را با آنها تجربه کردم
آنهايي که در تمامي وجودم ريشه دوانده اند
حال چگونه آنها را به فراموشي بسپارم ؟
چگونه ؟
***
سکوتي سنگين سراپای وجودم را فرا گرفته
هنگام گسستن است.
پس تکليف آشنايي ها چه ميشود ؟
چشمانم خالي از اشک ،گويي خيال باريدن هيچگاه در سر نداشته اند، با اشک غريبه اند
وسينه ي پردردم بي اختيار آغوش تو را طلب ميکند
***
چشمانم را همچو نيازمندي دردمند در طلب وصال تو بستم
هر چه به دنبالت گشتم
چيزي نبود جز تاريکي سکوت جدايي ...... و مرگ
==همچو ققنوسی بال در آتش گشودمباميدهرگز !!==
و چشمانت با من گفتند
مرگ عشقمان فرا رسيده
امیدوارم نظراتتون رو در مورد شعرام ببینم
ممنون
یا علی
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط نقاب
|
دردهای من نگفتنی است ، ...
این روزها من خودم نیستم یک جسم بی روحم ! جسدی متحرک ،آشفته و نالان بدون همدمی و گریزان از همه ! این شعر ناگهان به ذهنم رسید بد ندیدم شما هم نظری بندازید با این شعر شاید به عمق غمها و احساستم هرچند کم دست یازید.
همیشه شاد باشید !یا حق
آری آری میدانم اشکهای امروزم اقیانوسهای فرداست.
اقیانوسی که حسرتهایم را در خود غرقه میسازد ،
و تنها قربانی آن آرزوهایم هستند آنهایی که مرا همیشه در حسرت خود وانهاده اند
آه آه نگو که اشکهایت را دردامان من بریز چون میدانم تو نیز آرزویی بیش نیستی
پس برو
برو
و بگذار من نیز در سوگ آرزوهای غرقه شده ام به عذا بنشینم ، به امید شبی که آنها مرا نیز ، با خود ببرند.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط نقاب
|
بیا ما هم دیوونه بشیم ....!
همراهان نقاب سلام این روزها هوا خیلی گرم شده مخصوصا اینکه ما هم کولر (در حال حاضر نداریم ) و با یک پنکه سقفی ساده زندگی رو سر میکنیم . و فعلا گویا باید به همین منوال ایام رو سپری کنیم . چندی پیش سفری سه روزه به تهران داشتم .توی میدوون انقلاب چیز خاصی توجهمو به خودش جلب کرد . همیشه عادت داشتم افراد دستفروش کنار خیابون که جوراب و اینجور چیزها میفروشن از جنس مرد ببینم اما ایندفعه کنار باجه تلفن کمی تامل کردم ! یک خانم بسیار متشخص سرش رو پایین
انداخته بود و جورابهای مردونه و رنونه ای رو در دست داشت ،حجابش رو هم کاملا رعایت کرده بود و اصلا جلب توجه نمیکرد باور نمیکنید اصلا متوجه زن یا مرد بودن ایشون نشدم اما وقتی
سرم رو از روی سنگ فرش زمین بلند کردم دیدم اشتباه کردم اوون یه زنه ! آره اوون یه زن بوود یک زن بسیار جوون اما با تو دختری که داری این وبلاگ رو میخونی خیلی فرق داشت خیلی شاید
بشه گفت از زمین تا آسموون ! میدونید من همیشه از /ادمای رفاه زده و بی درد نفرت داشتم آدمایی که نمیدوون با پولهایی که توی دستشونه چیکار کنن آدمایی که به اطافیانشون بی اعتنا هستن و
اصلا اوونا رو نمیبینن ؟ به نظرت ما با اوونا چه فرقی میکنیم ؟ اوون زن واقعا اگر میدونست روزی سر 4راه و در اوون شهر درندشت برای بدست آوردن تکه ای نون دست فروشی خواهد کرد ،آیا اصلا دوست داشت از شکم مادرش زاده بشه ؟ میدونست چه
سرنوشت مبهمی در امنتظارشه ؟ به قول یکی از دوستان و البته با جرح و تعدیل خودم (تولدی ناخواسته زندگی سخت مرگی اجباری !!) بد بینانه نیست اصلا نیست . میدونی اوون زن باید به خودش افتخار کنه ؟ میدونی چرا . من همچین افرادی رو تحسین میکنم . خیلیا به جای اوون بودن روو به تن فروشی میاوردن و ... اما اوون نخاست و الان داره با این
زمونه مبارزه میکنه ؟ اما چه مبارزه سخت و شنکنجه واری ؟ همیشه پایین شهر و بالای شهر بوده همیشه فقیر و دارا بوده وه که چه رسم بدی بر این جهان جهنمی ما حکمفرماست رسمی که از هموون ابتدا بوجود اوومده . نزدیکای پارک لاله بودم که یه صحته جالبتر بودم ! در حال عبور از عرض خیابون بودم که ناگهان صدای بوق 2چرخه ای چشمای منو به سوی دیگر خیابون برد ،زنی 35-40 ساله با وضع و
ظاهری شبیه روانیها سوار بر دوچرخه ای در حال عبور از خیابان بود ، و به سرعت از من دور شد، با خودم گفتم خوشا به حالش کاش ما هم دیوونه بودیم !عالم دیوونه ها هم زیباست ،عالمی
بدوون دغدغه ،بدون رنج بدون فکر ! موافقی ؟ میای ما هم دیوونه بشیم
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط نقاب
|
اوو چرا برگشت ...!!
دوست دارم گاهی آزارت دهم ای که آزردی مرا با رفتن
ای که ترسیدی اگر عاشق شوی عشق آرد یک بلایی بر سرت * رفتی ودر قاب یادم همچنان می درخشد چشم های روشنت * می زند آتش به شعر دفترم یاد آن رفتار گنگ و مبهمت * رفتی و مانده ست بر ایوان دل جای پاهای تو مثل شبنمی * رفتی ومن می نویسم باز هم مانده برقلبم شرار ماتمی * این چه سود گر باز می خوانی مرا باز می گویی پشیمانی مرا * من نخواهم داد هرگز پاسخت ای که آزردی مرا بارفتنت * پای خود را روی قلبم می نهم دوست دارم گاهی آزارت دهم
نمیدونم چرا برگشت !!علی یار همتون
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط نقاب
|