چندی پیش شعری مشاهده کردم به نظرم جالب اوومد. از قرار زیر بود :
روی هر شانه سری وقت وداع میگرید سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست
در ضمن شعر "مرد تنها" رو هم که دیشب به ذهنم رسید برای شما عزیزان قرار دادم .امیدوارم بپسندید و اشکالات و کمی و کاستی ها رو حتما به من تذکر بدید .
در شبی تاریک و بی انتها
شبی که گویی خورشید سر بر آمدن نداشت
شبی که دیوارش در امتداد دل مردی تنها کشیده شده بود
مردی گوشه قهوه خانه ای متروک نشسته است
سیگاری بر لب دارد
آنچنان محو فنا شدن سیگار است که که سوزش به پایان رسیدن آن را احساس نمیکند!
غرق در عالم خود ؟بی خبر از عالم بیرون.
ناگهان زمزمه ای نجوا کنان در گوشش میپیچد :
*"چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در بطن خو آرام شکستن "
به اطرافش مینگرد
چیزی نیست جز دود و سیاهی ،کسی نیست
آهی از دل بر میاورد .
براستی چه سخت است شکستن
با هم بودن ولی جدا ماندن
با هم بودن ولی باور نداشتن
حال اوست ،خسته و درمانده بی یارو یاور ، در حسرت گذشته ها غوطه ور
***
براستی دیوار شب کجاست ؟تو میدانی امتدادش تا کجا ادامه دارد ؟
بعد از لختی ...
حلقه های اشک در چشمان مرد تنها نقش میبندد
***
حال دیگر دیوار شب شکسته است
***
سپیده سر زد
اما مرد تنها ،در قهوه خانه نبود
مردی که دیوار شب را شکست.....
*شعری که در داخل گیومه آمده مربوط است به "سیاوش قمیشی "
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط نقاب
|
صبا ...
حسی غریب در وجودم تو را فریاد زنان نجوا میکند
فریادی که گوشی را یارای شنیدن آن نیست !
چشمان زیبایت تجسم تمام خوبیهاست
چشمانی که قبله آفتاب است !
عشق و مهربانی تنها با سرانگشتان نوازشگرت تجسم پیدا نمیکند
یاد تو خود سرچشمه تمام خوبیها و پاکیهاست
***
تو همان قاصد صبحدمانی که گهگاه به به خلوت تنهایی این دل خسته سر میزند
تا حال او باز پرسد
ولی افسوس
افسوس که خلوت تنهایی من شکسته است ..؟
***
شب تلخ جدایی بامید نفحه ی صبای تو سحر خواهد شد
باز هم سپیده از آسمان سر برآورد
به سوی آسمان نگریستم ...
نبودی
هنوز هم شب است و من در انتظارسپیده ی فردا
و صبایی دیگر
پس کی خواهی آمد
کی..؟
منتظر خواهم ماند.
تقدیم به صبای عزیز امیدوارم همیشه و در تمامی مراحل زندگی موفق باشی.
یا حق
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط نقاب
|
هیچ ............
سلام به همه همراهان این چند وقته واقعا آشفتگی خاصی حس قالب(دایمی) و همیشگی من بوده . گویی آرامش یک آرزوی از کف رفته است . این روزا اوونایی که دوسشوون دارم هم حالشوون خوب نیست . نمیدونم اصلا محیط اطرافم یه دپرسی مضمن گرفته . توی کوچه و خیابون که قدم میذاری اولین چیزی که تورو متوجه خودش میکنه گراما و حرارتیه که از زمین بلند میشه و صورتتو میسوزونه واقعا اگه روز قیامتی باشه و جهنمی در کار باشه ، اوونایی که خطاکار هستند ، چقدر دیر به این موضوع پی بردن ؟ اگه حالا بشه با یه کرم ضد آفتاب و یه کولر خودموونو از دست این گرما و اثراتش نجات بدیم بعدا چطور میتونیم اوون آتش های سهمگین رو تحمل کنیم ؟به هرحال . این چند وقته کامنت های تک تک شما عزیزانم رو خوندم و لی جواب خاصی به اوونها ندادم . دوستی که تقاضای آشنایی کرده بود میتونه با آی دی من تماس بگیره (diabl0_diabl0@yahoo.com) خوشحال میشم با کسایی که فکرشون حتی کمی مثل من هست آشنا بشم . در کل نظری که ارایه کننده یک طرز فکر خاص باشه رو در وبلاگم مشاهده نکردم اکثر دوستان به نوعی مطالب وبلاگ رو تایید کردند و چیزی که اصلا انتظارشو نداشتم این بود که خیلی از دوستان از اسم وبلاگ تعریف کرده بودند ،خیلی خوشحال شدم که شما هم از این اسم خوشتون اوومده امیدوارم وبلاگ رو مال خودتوون بدونید و حتما نظرات خودتون رو در مورد تمامی مطالب و شعرها –مخصوصا- بگید ، دوستدار همه شما عزیزان و خوانند گان وبلاگ نقابی برای خدا(حسام)
این هم شعر هیچ هست که یه جور حس درونی من رو عنوان میکنه . حدود دو هفته پیش به ذهنم رسید . 20/3/85 اهواز
به خويش نگريست هيچ نديد ! آينه را بر زمين کوبيد ، گويي آيينه را هم باور نداشت ؟ ميگريخت ؟ اما نميدانست از چه روی ؟ چيزی از او نمانده بود ،جز تني فرسوده و رنجور و روحی خسته !! آنکه در زير بار گناهان تن قنوده است. آنکه نقابي بر چهره خويش افکنده و دايم در حال فرار است. **** همچو آشفته اي نالان و پريشان بدنبال کورسوي اميدي ميرود در کدامين راه ؟نميداند ! اما همچنان ميرود جاده مه آلود است و بي انتها ،چراغی فرا رويش نيست از فرط خستگي چشمانش را به اميد لحظه اي آرامش ميبندد اما آرامش او کابوسی بود دهشتناک گوری که تمامي وجودش را فرار گرفته ای کاش ای کاش هيچگاه چشمانش را نميبست ....؟
به خویش نگریستم
هیچ ندیدم ....
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط نقاب
|
خاطرات کودکیم کو...
بچه گي هايم را صدا زدم
اما
بازتاب صداي خود را شنيدم
از پس زمان راهي به آنها نيافتم
آه که چه ديوار محکمي دارد،اين زمان !
نميتوان از آن عبور کرد
تلاشهايم بيفايده بود
به ناچار آلبوم خاک گرفته را ازميان انبوه روزمرگيهايم بيرون کشيدم
و به آن نگريستم
شاد و سرخوش
همچو غنچه اي شاداب بودم
بدور از غم ايام
بدور از غصه ي نان
بدور از درک ناجوانمرديهاي روزگار
آيا اين منم ؟
لحظه ای شک کردم ؟ اما گواهي محکمتر از آينه روي تاقچه نيافتم !
آري من بودم
مني که در گذر ايام اينچنين فرسوده گشته ام
دريغ ...
همچو کودکي که در آرزوي اسباب بازي دست نيافتني اش شبها را به صبح می رساند
به ايام از کف رفته ام مينگرم
و حلقه هاي اشک در چشمانم تلالوي خاطرات گذشته را فرياد می کنند
ايامي که روزهايش از پي هم عبور کردند
و از آنها هيچ نماند
هيچ
براستي که چه شيرين بود ايام گذشته
خاطرات کودکيها
چه شیرین بو د....
این روزها فقط حس شعر هست .شاید یه شاعر نباشم اما خوب آدم میتونه واسه دل خودشم شعر بگه .راستی تا حالا به کودکیات فکر کرده بودی ؟ دلت برای اوون موقع ها تنگ نشده ؟
یا علی-منتظر نظراتتون هستم
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط نقاب
|