به دنبالت.. پرده ها را کنار زدم، تو را ديدم که گوشه اي نشسته اي و در نهان خود، گريه ميکني اشکهايت مرا به ياد باران ديشب انداخت باراني که زمين تشنه را سيراب کرد کنارت نشستم دستان سردت را با گرمي وجودم فشردم گونه هايت را از اشک پاک کردم دردهايت را شنيدم کاش ميشد دستهايم را همچو خاک ميکردم تا جوانه ميزدي شکوفا ميشدي و غمهايت را به باد ميسپردي اما دريغ دستان من توان ندارند ،توان ندارند حال من درخلوت تنهايي خويش ميگريم کاش ميتوانستم ...
ممنونم از نظرات همه شما عزیزان
یا علی
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تو از نظر من چند میارزی ؟
این روزها از پی هم گم وگیج میگذرند و من آشفته تر از همیشه در راه پیمودن این راه طولانی . بعد از مدتها که شعرهای زیادی گفتم بد ندیدم که کمی از روزمرگی ها هم بگم . و این موضوع هم در وبلاگم به فراموشی سپرده نشه . یه موضوع خیلی جالب هم توی نظرات دوستانم مشاهده کردم که گفته بودن حسام عاشق شده ؟ نمیدونم حس دوست داشتن با یه عشق چه تفاوتی داره ؟ ادامه مطلب ... ادامه مطلب...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط نقاب
|
حسرتکش....
حال که به گذشته ها فکر ميکنم به خاطرات عبث و پوچي که جز مزه ي تلخي آنها برايم باقي نمانده خاطراتي که چه شبها را با يادشان صبح کردم تمامي وجودم را غم و اندوه فرا ميگرد غمي که شب هنگام ،ماه در آسمان بي ستاره اش دريا به هنگام غروب آفتابش پرستوي مهاجر بهنگام کوچ از سرزمينش ومادر به هنگام مرگ فرزندش دارد گويي عظمت اين درد،مثل هميشه نيست تحملش هم مثل هميشه نيست آه که ميان من و تو کوهي از فاصله بود فاصله اي که ميديدم اما چشمانم کور بود ! گويي چشمانم به جز تو چيز ديگري نميديد ؟ چه بگويم ؟ چه بگويم ؟ حال ميروم تا نشنوم صدايت را ،صدايي که مرا به اوج ميرساند ميروم تا نبينم نگاهت را ،نگاهي که که مرا جادو ميکرد ميروم تا دور شوم از جزيره ي ناآشناي بودنت و ميروم تا حسرتکش آرزوهايم نباشم ! آرزوهايي که حال از دست رفته اند وه که حسرتهاي اين دل را هيچگاه پاياني نيست
یا علی
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط نقاب
|
حسرت گذشته ها
حسرت گذشته ها ...
حال که دستهاي پر مهرت را ندارم
حال که ديگر مرا نميخواهي
حال که فاصله ها بينمان بيداد ميکنند
چه بگويم ؟ چه بگويم ؟ تا عقربه های ساعت به گذشته ها بازگردند ؟
روزها از پي هم همچو قطرات آبيکه از لابلاي انگشتانم فرار ميکنند ميگذرد
و من در حسرت گذشته آينده را نفرين ميکنم
آينده اي که هيچ اميدي به آن نيست
کاش بودي ، کاش بودی و ميديدي در سوگ ايام گذشته چه پير وفرسوده ام
کاش حرارت عشق جگر سوزم را از نگاه هاي عاشقانه ام ميخواندي
کاش با آن لبان آتشينت گل حيات را به وجودم هديه ميدادي
اما افسوس ...
افسوس که روزها گذشتند و نفهميدي من که بودم ؟
گدايي حقير که آرزو داشتخانه اش گوشه ي چشمان زيبای تو باشد...
حال ميروم
خسته - شکسته - نالان و سرگردان
در حسرت روزهاي گذشته
ای کاش زمان ميمرد !!
براي هميشه
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط نقاب
|