به دنبال همیشگیت ،تا کی ؟؟(حرفهای یک ورژن x ِ ی !)
حتما تا به حال فهمیدی که میخوام راجع به چه چیزی صحبت کنم . یه حرف کلی دیگه میخام بگم ! یه بحثی که بازم اگر اهلش باشی نظرت رو میدی وبیخیال نظر دادن نمیشی ؟ اگر هم خوب مقاله رو تا به انتها خوندی و نظری ندادی بحث دیگه ای است .بحثیه که از نظر من ضرر بسیار بزرگی کردی که اگر نخوونیش. بحثی که شالوده فکری من رو برات عنوان میکنه(در ضمن دوستانی که در این مدت اظهار لطف کرده بودند جوابیه هاشوون رو در آخر مقاله بخوونن) : از اول شروع میکنیم از نقطه 0 : اولش که نه من بودم ونه تو 2 نفر پیدا شدن و در این بازی !(منظورم زندگی هست ) شدن پدر و مادر جنابعالی و به خواست اوونها تو پا به عرصه وجود گذاشتی ! عرصه ای که اگر میدونستی یک همچنین جنگ نابرابری در صحنه اش در حال انجامه بیخیال اوومدن میشدی ولی حالا که اوومدی ، چه آگاهامه و چه به زور وارد گود شدی پس باید بجنگی..........
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط نقاب
|
دلزده
سرمو رو شونه ات مي ذارم چشامو ميبندم بوي سيگار,بوي عطر مردونه,بوي عرق تنت با هم قاطي شده سرمو بلند مي كنم و تو چشات نگاه مي كنم: (يك نوع خوشي مبتذل,يك اميد واهي) بلند مي شم و ميرم:( حالمو بهم ميزني عزيزم)
نوشین
نظر نقاب :یک شعر کاملا دخترونه ،شاید یه تهمونده از شعرای فروغ ،اما کاملا مادی و بی احساس )ببخشیدااا!!!!(
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط
|
my love:death
ارام به درونم مي خزد بدنم كرخت مي شود يك خوشي ابدی رهایی از هر كسی و هر چيزی "مدتها منتظرت بودم نه, تمام دقايق عمرم" لذت هما غوشی با مرگ با شكوهترين لذتهاست.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط
|
نمیدانم !!
واقعا چه دردی است ! از دست دادن ،آسمان هم خیال گریه در سر میپروراند ، آه چه سخت است رفتن چه سخت است .دایی عزیز همیشه دوستت خواهم داشت ،همیشه به یادت خواهم بود.
در اندیشه هایم غوطه ورم
در فکرفردایی که هیچگاه به چشم ندیده ام
و به دیروزی که مانند نسیمی گذشت و من لذت خنکای آن را درک نکردم
آمدم وندانستم از کدام تبار و سلسلسه وطایفه ام
اما آیا براستی من از تبار درد ،از سلسسله ی رنج و از طایفه ی اندوهم ؟
نمیدانم ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط نقاب
|
یک شروع تلخ!!
سلام دوستان.من نوشین هستم .25 ساله.فارغ التحصیل مهندسی محیط زیست.از امروز در وبلاگ نقاب مطلب مینویسم.من به فلسفه وادبیات علاقه دارم.البته نظرات خودم را دربا رهء حوادث روزمره نیز مینویسم.ممکن است بسیاری از دوستان با نظرات من مخالف باشند
لطفأ در این وبلاگ دمکراسی
را رعایت کنید.من به اشخاصی که به نظرات دیگران احترام نمیگزارند جواب نمی دهم.امروز دو شنبه 9 مرداد است.امروز اکبر محمدی که یکی از مبارزان دانشجو بود در زندان اوین به قتل رسید.فردا تشعیع جنازه از زندان اوین است.
از تمام کسانی این پست را میخوانند و در تهران زندگی میکنند خواهش میکنم فردا در این مراسم شرکت کنند.برای تسلی خاطر مادر اکبر و همچنین برای انکه همگان بدانند اکبرها همیشه زنده اند تا زمان ازادی ایران عزیز.امروز همچنین خبر مرگ یکی از نزدیکانم را شنیدم و پیشتر از پیش به مرگ اندیشیدم.خیلی دلم میخواست نیما و سینا این وبلاگو میدیدن تا بدونن هیچوقت تنها نیستند.شاید یه روز بیان و ببینند.نیمای عزیزم تو تنها نیستی از صمیم قلبم دوست دارم.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط
|
خاطراتت را باد برد!!
ديشب طوفاني سخت در گرفته بود باد،وحشيانه ترين سيرت نهانش را به نمايش نهاده بود گويي ميخاست هر آنچه بر زمين است با خود ببرد بر خود لرزيدم اما در کلبه ي خويش با ياد تو بودم و بي تو دلخوش به فردا که خواهي آمد ! سحرگاهان خورشيد همچو نوعروسي از پشت کوهها سر برآورد از پنجره به بيرون نگريستم دخترکي زيبا روي خنده کنان بسويم مي آمد آري تو بودي تو اما گويي باد خاطراتت را براي هميشه از سينه ام پاک کرده براي هميشه... صداي ناآشنايي صدايم ميزد روي برگردانيدم و به طوفان ديشب انديشيدم !؟
یا علی
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط نقاب
|
آه چه زیبا ..
با سلام
امروز جمله ای دیدم که بسیار زیبا بود .امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید .
در آینده بک دوست مرا در نوشتن وبلاگ کمک خواهد کرد .بعدا با او بیشتر آشنا خواهید شد .
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!!!!!!
یا علی
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط نقاب
|