فیلمی ازدرد با روکشی از شکلات !! تماشا میفرمایید ؟
چندی پیش به دیدن فیلم کافه ستاره رفتم ، فیلمی که از دیدگاهم فیلم بدی جلوه ننمود ، و شاید اولین موردی که شما تماشاگر را کمی سردکم کند طرز نگاه بسیار جالب به شخصیت ها و زووم بر زندگی آنهاست ، البته در بازه ای بسیار کوتاه . فیلم در چندین اپیزود سعی بر نمایش شخصیت های زن این فیلم دارد .از ستاره و سالومه گرفته تا صاحبخانه ی خوش باور ! و نمیدانم چرا مثلا چرا به مردان این داستان پرداخته نشد و بیشتر مردان در حاشیه فیلم قرار داشتند ؟ و شخصیتهایی که علامتهای (؟) بزرگی در طول فیلم بر پیشانیشان چسبیده و آن را تا به انتها یدک میکشند. قصد بازگویی فیلم و یا نقد و برررسی آن از دیدگاه خودم را ندارم ، و البته در این میان شما را دعوت میکنم حتما وقتی برای دیدن این فیلم سینمایی در نظر بگیرید و با نگاه زیبای کارگردان فیلم به موضوعات فیلمنامه آشنا شوید. اما زندگی به چه ارزشی ؟شاید در این فیلم مبارزه به هر قیمت را به چشم ببینید ؟ مبارزه تا آخرین لحظه. ستاره یکی از همین زنهای دور و بر ماست اما با تفاوتهایی آشکار ؟ شاید از نظرم چندین جا شخصیت قوی او زیر سوال خواهد رفت یکی از این موارد سکانسی بود که نگاههای زیرکانه و شاید بدخواهانه ی ایرج نوذری را بر سالومه( هانیه توسلی ) نادیده گرفت ! وآنها را به حال خود رها کرد ؟حال آنکه آن دو از 2 جنس متفاوت بودند . در آن لحظه مثال بره و گرگ در ذهنم تداعیگر شد ، حال انکه ستاره میتوانست ممانعت بسیار سخت تری از خود نشان دهد. اما نمیدانم این مادر چرا تلاش میکرد ؟ چرا انهمه به ظاهر! فداکاری میکرد؟ آیا او نمیبایست پاره تن خود را میفهمید و او را در دهان اژدها نمیانداخت ؟ به نظر من او هم در پی اثبات خویش بود ، اما نمیدانم اثبات چه؟ و سالومه نیز تضادی آشکارا در وجودش چشم میزد ! تضادی که او مابین هویت خود و پدرش با جامعه بیرون و دوستانش میدید و خود نیز به آن تن درداده بود ! امامزاده در وسط دوبی ؟ شاید تضاد میان سنت و مدرنیته ! که تضادی بسیار آشکارا ست و البته کمی گستاخانه(شاید) در این فیلم به نمایش در امده بود. و شاید سالومه مثلی همچو بسیاری از دختران ما باشد(شاید از لحاظ اخلاقی) که محدوده ی فکری بسیار محصوری دارند و در لاک جهل خود مانده اند و البته مانند سالومه بسیار کم است که بماند و مبارزه کند وتن به خواهش های زودگذر ندهد. اما در این فیلم من تنها برای یک نفر حسرت خوردم ! جوانی که فدا شد ! نمیدانم چه لفظی در این موقعیت صحیح است ؟ فدای غرور مادر یا کله شقی های پدر ؟ منظورم پسر ستاره است ! آیا سرنوشت او میبایست اینطور رقم میخورد ؟ به نظر شما در مورد اوو چه کسی مقصر است ؟ جوانی با هزاران آرزو و 100 البته با غرور جوانی.اصلا دلیلی برای فرارش نبود ؟ همانطور که دیدید مسیله او بسیار در فیلم بزرگ جلوه داده شد .او به هیچ عنوان شناسایی نشد و تنها فرار کرد ؟ فرار! صحنه ی دیرگیری او و پدرش یکی از زیباترین صحنه های فیلم بود.و دلیل خراب کردن ماشین را اصلا نتوانستن درک کنم !در حالی که وسیله ی برای امرار معاششان نیز بود و این نکته نیز قابل قبول است که انسان در هنگام عصبانیت هیچ تسلطی بر اعصابش ندارد و شاید اینگونه بوده . پژمان بازغی هم یک جوان عاشق بود که در این فیلم هیچ گذشته ای نداشت ! وتنها هدفش رسیدن به سالومه بود ! به هرقیمت ،حتی زندان! ومنچهر نوذری هم یک کتک خور خوب! و شاید یک روباه صفت ! یک نامرد! همان جنسی که همیشه در جامعه ما به وفور لمس میشود !نه؟ و در آخر صاحبخانه ساده دل و مهربان، شاید پله ی ترقی دیگران ؟ و در آخر ازدواج او با یک دزد ! او مثل خیلی از آدمهای اطراف ما هدف هایی در ذهن دارد اما نمیدانند غایت هدفشان چیست ؟ و قیمتی که برای آن هدف میبایست پرداخت کند چقدر است و تنها میخواهند به هدفشان برسند. از بالا که نگاه میکنم همه ی شخصیت ها دارند در میان دردهایشان دست و پا میزنند و البته مبارزه ای بی وقفه. وشاید کارگردان خواسته بعد از نمایش آن همه بدبختی بالاخره تماشاگر را با ازدواج صاحبخانه ذوق زده کند.
شاد باشید.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط نقاب
|
کوچه ی بن بست
در این بن بست کج و پیچ
در ابن افق های زنگار بسته از آهن و دود
مرا به میهمانی اقاقیهای باغچه خواندی
پذیرفتم
اما نمیدانستی اینک بر سر کدام کوچه ی تنهایی هراسان به دنبالت میگردم؟
ترسم از آن است که مپنداری فراموشت کرده ام
**
لحظه ها فوران میکنند و من به دنبالت سرگردان این کوچه های خوشبخت میگذرم !!
آنهایی که هراسان نیستند
و چه بسیار هراسان همچو مرا دیده اند !!
آخر ندانستی من چگونه تو را بیابم ؟چگونه به وعده گاه موعود دست یازم ؟
خواهم آمد
هیچ باکیم نیست ار تورا نیابم
میدانم وقتی دانستی در حسرت دیدارت
چه راه درازی پیمودم
و چه مرارتها کشیدم
مرا خواهی بخشید
ولبریزم خواهی ساخت از اقاقی های باغچه
***
اما.........
باز هم بر سر کوچه ای بن بست ایستاده ام و زمان را میپایم!
مبادا دیر شود!!؟؟
گویی عقربک هاب ساعت هم خسته اند از این گردشهای بیهوده
و گویی قسمت ما
همیشه
با این کوچه بن بست رقم خورده!!!
سربلند باشید.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط نقاب
|
اوج یا طناب دار ...
گاهی اوقات میشکنی ! شکستنی که گویی به تو القا میشه ، مثل حکم اعدام ، مثل طناب دار و ناگهان خالی شدن زیر پات . دیگر راه گریزی نیست ، فرمان صادر شده . و تو شکستی ، شکستی و باز هم هیچ نگفتی .
خشنی طناب دار رو بر رگهای گردنت احساس میکنی ، احساسی که خیلی لذت بخش تر از خوابیدن در یک بالش پر از پر قوست ! و نمیدانی آیا گناهکار بودی؟ آیا مستحق بودی ؟
آیا در آن نزدیکی کسی از مرگ تو خرسند است ؟ آیا اوون شخص خود تو هستی !
تویی که خود طناب دار را حلقه کرده و بر گردن خود افکندی ؟ دستانت از آن تو نیست گویی نیرویی ماورایی به آنها دستور میده و تو تنها اجرا کننده ی حکمی ! حکمی که خود بر حقانیت آن شک داری ؟ اما تمام راهها بسته شده.
هیچگاه نفهمیدی چرا همه تو را طرد کردند ؟ و چرا همیشه تنها ماندی ؟همچو تکه ابری بر فراز دریا ! و از آن پایین قطرات آب تورا میخوانند ؟ به آسمان مینگری ؟ در اوجی ؟ تویی و خورشید تابناک ! و آن پایین ها تو را میخوانند ؟ هیچ ابر دیگری نیست ؟ اما تصمیم خود را میگیری دعوت قطرات را برای نزول نمیپذیری ! کمکم گرمای خورشید را در تمام وجودت احساس خواهی کرد ! حال دیگر تکه ابری در آسمان نیست ! تو در اوجی، و از آن بالا ها بر اوج حقارت خود خواهی خندید.(نمیدونم چرا وقتی این یه تیکه رو داشتم مینوشتم گریم گرفت ، نمیدونم چرا ؟ گاهی اوقات هیچ تسلطی بر خودت نداری ؟ مثل دستانت و اوون طناب دار !)
و همیشه در این فکر بودی که آیا روزی آنکه همیشه در خواب میدیدی خواهد رسید ؟ و آیا تو را خواهد فهمید ؟ و شکستن تو را باور خواهد کرد ؟!
و منتظر ماندی ودر رویاهایت با او زندگی کردی اما او هیچوقت نیامد ، هیچوقت.
به دنبالش رفتی ام هیچ جا نبود ! روزها یکی بعد از دیگری گذشتند . و تو در حال تموم شدنی !
اما بازی تمام شد ! حالا دیگه هیچ چیز نیست ! و زیر پات خالی شده .
اطرافیانت رو میبینی که اطرافت حلقه زدن و دارن برات گریه میکنن ! اونایی که هیچوقت شکستن تو رو درک نکردند.
حالا تو در اوجی ! وبا زهم بر حقارت سابقت خواهی خندید.
پایان..........
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط نقاب
|
گناه ...
در بینهایت غرق شدم
وقتی به دریای بوسه های تو پا گذاشتم
با خود بیگانه بودم
وقتی فشارآغوشت گرمم میکرد
از شادی لبریز بودم
وقتی صورتم را نوازش میکردی
تا بینهایت آرام بودم
وقتی سربر شانهایت میگذاشتم
و در اوج قله ی غرور بودم
وقتی از ترس بادهای وحشی پشت تو پنهان میشدم
زنی آزاد و رها بودم
وقتی تصویرم در چشمان عاشق تو نقش میبست
اما آه ه ه ه چه ساده بودم
که تو را در پوچی یک لحظه به دست باد سپردم
تو پشت سرم بودی و من در آیینه صورتی دیدم
قطره های اشکت را از دست دل بیوفایم
افسوس و درد من چه بیوفا بودم
افسوس و اشک من چه گناهکار بودم
شعر از خانم :against wind
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط نقاب
|
ققنوس..
و تو در خیال سردت به ققنوس پیر تکیه کردی
ونفهمیدی که ققنوسها در پاییز کوچ میکنند.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط نقاب
|
و زندگی جاریست اما ...... با دروغ !
و نمیخواهم باور کنم این واقعیت را که دورغی بیشرم بر سراپرده ی زندگیمان سایه افکنده
آری زندگی جاریست وگرچند گر سکون ی دائم بر آن حکمفرما بود بوی تعفنش همچو مرداری تو را میازرد
مرا مباد ببار ای آسمان ببار و پاک کن این همه تعفن را
سلام آری بازهم پاییز زیبای من رسید ، بهار عاشقی که اکنون رنگ باخته . بازهم تکاپوی دوران بچگی و نوجوانی ، آری هرگاه صحبت از مهر میشود ، صدای زنگ مدرسه بوی قلم و دفتر وگچ و تخته سیاه و دوران سرخوشی آن روزگاران وسوسه ات میکند ، وسوسه ای برای بازگشت ، با زگشت به گذشته ، بازگشت به کودکی آن زمان که هیچ فکری خاطرمان را نمیازرد و یا هیچکسی قلبمان را نمیشکست و اصلا چه میدانستیم فکر چیست ؟دروغ چیست ؟ شاد و سرخوش بودیم به دنبال هم میدویدیم و لحظه شماری میکردیم زنگ بخورد و به خانه برویم ، آری همه چیز بسیار زور گذشت ، شاید همیشه "همه چیز" قبل آز آنکه فکرش را کنی فرا میرسد وتمام میشود حتی زندگی ! حتی این گذران عمر و حتی این دروغهای همیشگی ! تا بفهمی چه راست بوده و چه دروغ دیگر "مهلت " به پایان رسیده . آری دوست من زندگی جاریست اما نه در رگهای من ، گویی خون در رگهایم خشکیده و فکرم منجمد شده و افکارم همچو شکوفه های درختی که وزش باد سردی او را از داشتن میوه محروم کرده میماند ، براستی ثمره ما چیست ؟ بعد از این همه عمر ؟ و باز هم خواهم گفت "نمیدانم" شاید یک خاطره یک چشم بر هم زدن و یک آلبوم عکس و هزاران بغض و درد وخاطره که تو را تا بدینجا کشانیده اند . آری بر سراپرده ی این دنیا رنگ زیبایی نقش بسته که خوشایندی آن دل هر رهگذر را میفریبد حال آنکه پوچ است و دروغ ! راستی تا به حال فکرش را کرده ای به عمق تنهاییت ؟ اصلا آیا تنهایی تو عمقی دارد ؟ اصلا آیا تا به حال تنهایی خود را با کسی قسمت کرده ای ؟ یا اشکهایت مونس همیشگی تنهاییت هستند! و اندیشیده ای به دروغهای همیشگی ! به آنان که میگویند دوستت دارم ! ویا آنکه در پی اثبات صداقتش است ؟ و آنانکه به دروغ تو را فریب میدهند ؟ و این دل ساده ات خسته نشد از این همه فریب و نیرنگ ؟ به چه دلخوش کرده ای ؟ به آنکس که میگوید دوستت دارم ؟به آنکس که دنیایی زیبا برایت متصور شده ؟ دنیایی که بوی تعفنش همه جا را فرا گرفته ؟ دیروز از خواب برخواستم و گلهای باغچه پدر بزرگ را دیدم ، خیلی زیبا بودن و زمزمه کردم : "آری میتوان دلخوش داشت به فردایی که خواهد آمد.. به آینده.. و گریخت ، از دست این ناصفتان و نا اهلان ، گریخت . گریخت از اینهمه دروغ..نیرنگ .. تزویر و میتوان دلخوش داشت به اقاقی های باغچه ی پدر بزرگ.(چه دلخوشی کوچیکی !نه )
"""""""میدونی واقعیت های اطراف خیلی برام سخت و سنگین شدن، کاش یه نفر در مورد خودش بهم دروغ میگفت ، کاش من هر روز به خودم دروغ نمیگفتم ! با دروغ زندگی نمیکردم ! چقدر سخته آدم بخواد پوست بندازه !، کاش آدم میدونست واقعیت حقیقی و جاودانه چیه ؟ کاش کمال اصلی رو پیدا میکرد ؟ اما خوب باید بهش رسید ، وبه قول حافظ " راه گنج بر همه کس آشکاره نیست" ، چون اگر بود ، بهش نمیشد گفت گنج""""""
دل من میدونم داری دیونه میشی اما باز بیخیالش دل من میدونم داری ویروونه میشی اما باز بیخیالش
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط نقاب
|