دوستت داشتم و
هیچ کس نمی فهمید
که دوست داشتنت راز بزرگی است .
چنان که زیبایی تو را تیراژه نیست
که سهم من باران باشد و
خستگی منظره ای
که نگاه نگاه در هبوط می رود .
که دوست داشتنت دهکده ایست
که فراخی مسیرش را قدم به قدم زیبایئست .
دهکده ای که خانه به خانه
اهالی اش ، هم سنگ قصیده اند .
و هیچ کس را نگذاشتی بشناسم ،
که سهم من نبود ، کاریز مهربانی تو را و
سَفت عشق پیمودن
قصیل شَرب دوست داشتنت شد .
******
که دوست داشتنت ماجرائیست
که تَفتِگی واژه هایش را
حفظ کرده ام غزل به غزل ...
به سان بوریای ترانه ای که کودکان کوچه از بر داشتند
و هر عصرانه ای که محله گرگ و میش را بر گرده می کشید
فاخته ی چشمان تو یادآورد پروین بود و
ماه در مَغاکی نیمه شب قیر اندود .
که دوست داشتنت آسمان است و
در نهیب لاجورد هیئت تو ،
هیچ کس نمی دید
که من چگونه سر به هوای تو هستم .
دیگر برای غزل خواندن دیر شده ...
بانوی یله از نقاشی ها !
خودت بخوان ... خودت بگو ...
که دوستت داشتم و
که دوست داشتنت راز بزرگی است ،
بزرگ .
از دوست عزیز سردار