+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط نقاب
|
کمی درد دل (پایان وبسایت نقاب..)
با سلامی دوباره
هم اکنون بازدید کنندگان وبلاگم از مرز ۱۵۰۰ گذشته و البته این باوجود اپدیت دیر به دیر من هست ،این روزها مطالب بسیار زیادی به ذهنم میرسه برای نوشتنُ اما متاسفانه به علت خرابی سیستم قادر به آپدیت سایت نیستم ، احتمالا با توجه به مشکلات مالی وبسایت maskofgod.com رو به دست فراموشی بسپارم و دیگه بالا نیارم ولی دامین این سایت رو تجدید خواهم کرد و اوون و روی وبلاگم فوروارد کنم وبسایتم یه دلخوشی بود که هیچ سودی برام نداشت - اما وقتی آدم دست تنها باشه دیگه ادامه دادن کمی مشکله -اما برای کارهای طراحی اگر ایده جدیدی دارید که درآمد زا باشه حتما مطرح کنید تا بشه یه کار درآمدزا رو ادامه داد و من طراحی خواهم کرد.
شاید هم نقاب رو به صورت یک وبلاگ شخصی ادامه دادم اما همه چیز به گذشت زمان و همکاری شما بستگی داره -همین.
برای وبلاگ سیستم عضویت خبرنامه هم گذاشتم تا در صورت تمایل برای متوجه شدن از آپدیت وبلاگ از طریق میل خبررسانی شود.لطفا در اوون عضو بشید .
باز هم از همه شما که دلگرمی من برای ادامه وبلاگ هستید سپاسگذارم.
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط نقاب
|
نقد رمان "همنوايي شبانه اركستر چوبها " اثر رضا قاسمی
سلام به همراه هميشگي و مهربان نقاب
روزها از پي هم ميگذرند و چشمان ما شاهد عبورند و هيچ نميگويند ،عبور از راهي بي بازگشت .
چندي پيش ياري مهربان و صميمي توصيه نمود اين كتاب را مطالعه كنم ،سبكي جالب در متن و سبك و سياق نوشتاري آن خودنمايي ميكرد ، والبته كتابي جالب و "هدايت " گونه مينمود.
توصيه ميكنم شما نيز كتاب را بخوانيد .و نظرات خود را نيز به دوستتان انتقال دهيد.
اينها نقدي است از مهدی عاطف راد اميدوارم استفاده كنيد.
اين نواهاي مرموز شبانه از كجا مي آيد,اينسان غبارآلود آمده, چونان غوغاي زيستن نافرجام تا سكوت مرگ بي آغاز را بر هم بزند با همنوايي اش, نهيب آگين و شستشو دهدش در سايه روشن بيداري...
رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها ,نوشته ي رضا قاسمي,ميوه اي از شاخه ي « ادبيات بحران و فاجعه » است روييده بر درخت تناور و بالنده ي ادبيات داستاني پارسي, بر شاخساري تن كشيده و پيش رفته تا سرزمين هاي دور دست, در آن سوي مرزها. از همان نخستين جملات رمان, نويسنده هشدار مي دهد و مي آگاهاند كه با بحراني فاجعه آميز سر و كار داريم: « مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه را حس كرده باشد.» ( همنوايي شبانه اركستر چوبها ـ ص11)