لب به گلايه مگشا ......
به يادآور ،به يادآور، ايامي را که
ميان انبوه زجه هاي تنهاييت به بلوغ رسيدي
و دل به اميدهاي درخشان ديروز
که حال جز خاکستري از آنها در ذهنت باقي نمانده
پا به عرصه مکافاتت نهادي ، اما به بهانه کدامين جنايت ....؟!
بسيار ملامتها ديدي
و اشکها ريختي
اما افسوس،افسوس
کسي تورا پيدا نکرد
و تا به گردن در اين لجنزار
فرورفتي، وفرورفتي
و دل خوش داشتي به دستي نجات بخش ...اما دريغ..
اين نزديکيها هيچ بويي به مشام نميرسد
جزبوي تعفن مردار افکاري پوسيده، مرده و سربه مهر
بر فرسودگي اين تن اسير ميافزا
و لب به گلايه مگشا
که بيرحمانه تورا سلاخي خواهند کرد(1)
و هيچ باکشان نيست
کار هررزوشان کشتن دوباره توست
لب به گلايه مگشا
(1)سلاخان کساني نيستند جز اطرافيان و دوستان !!
اکثر اشعارم در سیستمم با این فونت هستند
یا حق
چشمهایم پرخون
دستهایم درخون
و گویی تشنه ام به خون
خون آنکه بشرمانه
هستی ام را بر باد داد
وچشمانم تنها نظاره گر بودند
و دستهایم گویی دیگر بر بدنم سنگینی نمیکنند
و از اشک و اشک و اشک و آه لبریزم
چه بلا ها بر سر خود نیاوردم
حال.....
زجه هایم رو به آسمان است
گویی آسمان بسان من میغرد
و اشکهایم روان
گویی آسمان همچو من میگرید
دیگر جانی باقی نمانده
و او میگفت:"این راز حیات توست "
و من در میان لخته های خون
بدرووود گفتم آنچه زندگی مینامندش .
نمیدونم این شعر از کجا اوومد! اما فوران کرد روزهای پر از غم غصه ای رو دارم پشت سر میذارم.