+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 5:28 قبل از ظهر توسط نقاب
|
قلک . . .
سکه های محبتت رو توی قلک قلب کسی بریز که بدونی اوون قلک سوراخ نیست ! و همیشه مال خودته و هیچ کس صاحب قلک تو نمیشه !
پ.ن:به قول دوست عزیزم هیچکس از نثارمحبت خسته نمیشه اما همیشه اینطور نیست بالاخره روزی خسته میشی چون به گذشته ها که نگاه میکنی و یاد وخاطرات گذشته توی ذهنت زنده میشه افسوس خواهی خورد و زمانی خسته نخواهی شد که محبتت به بار بنشینه و ثمره بده نه درخت محبتت رو بی ثمر و بی برگ و بار ببینی.
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تنهایی . . .
در میان رگهای تنهایی ام
دویدی،خو گرفتی،آرمیدی
وحال منجمد گشتی
لخته هایت هنوز،
در قلبم
سوزشی است بس دردناک
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط نقاب
|
پیله . .
به دور خود پیله ای تنیده ام همه عمر
که هرروز محبوس تر میشوم و امیدی به نجاتم نیست
شاید روزی ،دستی مهربان
آن پیله ی تنومند را بشکافد
و آن کرم مرده ، که آرزویش پروانه شدن بود را
از خفقان پیله نجات دهد
پروانه گشتن در کیش ما نیست !!
پ.ن:شاید بیرون آمدن از آن پیله تنومند برای کرم مرده ای که آرزویش پرونه شدن بود ازادی باشد !
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط نقاب
|
اضطراب ...
لحظه ای دستهایت را به من بده
تا بگویم قصه گرمی دستانم را
و بخوانم برایت داستان نگاههای سرگردان و مضطربی که بدرقه چشمانت هستند
و نگرانم !
که گرمی آغوشت را به سردی آغوش نااهلان بسپاری
و نگرانم !
مبادا قصه ی عشقت را با لبان هرز و ناچیز بی صفتان درمیان بگذاری
و میترسم !
از کوچ نابهنگام پرستوهای نگاهت از بهار آشناییمان ...
بیا و لحظه ای دستهایت را به من بده
که این چاقو دسته خود را نمیبرد !!!!
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط نقاب
|
ديار فراموش شده....
به جزيره ي دور و بي نشانم پا نهادي
خوش بودم كه در ميان امواج بيرحم
روبه فراموشي سپرده نخواهم شد
حال با رفتنت ،
جزيره،
هر روز
آرزويش غرق شدن در ميان موجهاي سرسخت درياست!
ديگر
بي تو
آن جزيره
ياراي مبارزه با اموج سهمگين را ندارد.
يا حق
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط نقاب
|
ماهیان تشنه . .
ماهیان تشنه ! سر از آستان دریای خود برآورده اند !
گویی باکشان نیست از خفقان آسمان !
گویی داستان ما هم به مانند ماهیان تشنه است !
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شکوه های آن شب بارانی ...
در آن دم
در آن تاریکی مبهم
و درمیان نم نم بغضهای فروخورده آسمان
و در هجوم انبوه خاطرات خزان زده ام
آن هنگام که دستانم ملتمسانه رو به سوی قبله دستانت نماز میگذاردند
مرا در خود وانهادی وپناه بردی به ندایی که تورا در آنسوی تاریکیها به خود میخواند
حال سکوتی مرگبار دستهای نیازمندم را فرا گرفته
من مانده ام و خاطره ای مبهم از آن شب تاریک
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط نقاب
|
قالب جدید .. .
با سلام خدمت همه همراهان وبلاگ
بعد از حدود ۲ سال با قالب قبلی خداحافظی کردم و قالب جدید رو هم اکنون مشاهده میکنید.
برای یادگاری هم یک عکس گذاشتم تا هروقت دلم هوای گذشته ها رو کرد نگاش کنم !!
یا حق
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط نقاب
|