من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
از رنجي خسته ام که از آن من نيست
بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست
با نامي زيسته ام که از آن من نيست
از دردي گريسته ام که از آن من نيست
از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگي جان مي سپارم که از آن من نيست.
(به ياد احمد شاملو)
و هراس آرزوهاي پيش رويم
و در اثناي نامهربانيهاي روزگاران
بر پوچي دستهاي شکننده ات ميخندم
خنده اي که مانند هيچ خنده ي نيست
و شايد گريه ايست هماواي خنده
و بغضي است لبريز از اشک
اما باز هم ميگويم :
دستانت را به من بده
دستانت را دوست میدارم . . . . .
بودنم يا نبودنم
مردنم يا زنده بودنم . . . .
ديگر همه چيز برايت يكي ست
و براي من هم همينطور . . . .
دوستان چندين بار وبلاگ را به روز كردم اما متاسفانه به دليل سيستم جديدي كه بلاگفا ايجاد كرده كليه مطالب جديد و شعرها پاك شدند.
يا حق