یادت هست
روزهایی که برق چشمانت مرا میبرد تا اوج رویاهایم
یادت هست !
روزهایی که میخندیدیم بی پروا ، وه چه خوش بودیم
یادت هست ؟
روزهایی که غم دوریمان یک شب بود
یادت هست ؟!
روزهایی که چشمهامان و دستانمان و قلبهامان وسرشار بود از عشق و یکرنگی
حال بارغم چشمانت مرا هر شب در خواب
آنقدر دلم گرفته كه هواي گريه دارم
هواي گريه دارمو بغضهايم را فرو ميخورم
چشمهايي كه سرشارند از گريه و خاليند از اشك
هنوز هم آسمان ابري است
هنوز هم . . .نيست
10/5/88 ساعت 21.45 آسايشگاه - نيشابور
(اوونشب ساعت 2 از خواب پريدم در حالي كه چشمهايم پر از اشك بود. .. .)
من سكوت ميخواهم
و قبري تاريك براي مدفون شدن
من عشق ميخواهم
و قلبي سرشار از درد فراغ
من غم ميخواهم
و چشماني هميشه اشكبار
من درد ميخواهم
و سينه اي مالامال از دردهاي بي درمان روحم
من مرگ ميخواهم
و خنده مردماني بر مزارم
كه
آرام
بر مزارم ميگذرند و زير لب ميگويند:
آه چه ديوانه اي بود... اين تبعيدي دست باد.
28/4/85- آسايشگاه- نيشابور