نکته : حجم آهنگ را بسیار بسیار کم کردم تا بتونبد سریع دریافت کنید بوسیله فلش پلیر میتونید گوش کنید یعنی فایل مورد نظر رو بع از آنزیپ کردن با هموون اینترنت اکسپلورر یا هر مرورگردیگه باز کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط نقاب
|
خوی واروونه دیوها !
* این روزها ذهنم مشغول مرور کسانی است که روزی دوست هایم بودند اما حالا
دیگر کاری به کار هم نداریم.غصه نمی خورم و می دانم که دوست ها و دوستی ها تا ابد
ادامه پیدا نمی کنند و بهانه های زیادی هم می شود برای دیگر دوست نبودن پیدا کرد
اما… دقیقا همین "اما" است که مرا درگیر کرده است.
و اما شعر :
" پریشانم
به قله که می رسم
باور نمی کنم
می دانم این دایره سرگردان است
می چرخد و اوجم را وارونه می کند"
خوی وارونه ی دیوها/ علیرضا میر
اسدالله/ مرکز
پی نوشت:شعرهای این کتاب بالایی مرا کشت تقریبا. شعرهایش فوق العاده بود.نه دیوانه کننده بود .... نه ...هرچه بگویم کم گفتم توصیه میکنم حتما بخوانیدش.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط نقاب
|
او هم رفت . . .
در سوگ نشستم
در سوگ آنکه بیخبر بال در آسمان گشود و رفت
آه که عزیزان چه زود میروند
یک هفته از رفتن مرضیه عزیزم که ۱۳ سال بیشتر نداشت میگذرد
و من هنوز در حیرتم
که دست تقدیر چه ها میکند . . .
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط نقاب
|
فقر . . .
از رنجي خسته ام که از آن من نيست
بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست
با نامي زيسته ام که از آن من نيست
از دردي گريسته ام که از آن من نيست
از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگي جان مي سپارم که از آن من نيست.
(به ياد احمد شاملو)
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط نقاب
|
چه فرق دارد . . . . . .
ديگر برايت يكي ست
بودنم يا نبودنم
مردنم يا زنده بودنم . . . .
ديگر همه چيز برايت يكي ست
و براي من هم همينطور . . . .
دوستان چندين بار وبلاگ را به روز كردم اما متاسفانه به دليل سيستم جديدي كه بلاگفا ايجاد كرده كليه مطالب جديد و شعرها پاك شدند.
يا حق
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط نقاب
|
مرگ تدریجی . . . . .
آنها میخواهند ما را به رومزمرگیهایمان دچار کنند
میخواهند ما را به خون یکدیگر تشنه کنند
و رذالتهای ما را افزونه !!
و این خیانتی است که هر روزه بر من و تو روا میدارند
و ما هر روز و هر شب تن در میدهیم به این بازی پست
نمیدانم تا به کی ؟ تا به کی ؟ تا به کی ؟
و ما را هر روز به مسلخ خود میکشانند و سلاخی میکنند !
و ما به مانند همیشه در خوابیم ، در خوابی که گویی خواب مرگ است
و گویی خود مرگ است ....
چندی است که به رذالتهایی که در وجودمان افزونه میگردند می اندیشم به پستیهایمان و به قلبهای همچو سنگمان ....
یاحق
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط نقاب
|
با شمام ...
با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کرم دارید توهم میلولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهء دو عددتون میشه صد. میشید یه پیرمرد آب زیپوی بوگندو . کافیه دور تند نیگاش کنید. همینکه دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدید . میفهمید چه چیز هجو مزخرفی درست کردید.حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید ؟ قراره چه غلطی بکنبد که دیگرون نکردن ؟ .. از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید، اینه که عاشق هم میشید.لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمیاره. عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد هم بچهدار میشید و بعد حالتون از هم به هم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مثِ مرغابیها هم نمیتونین فقط با یکی باشید... دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها! آهای با شما هستم! صِدام رو میشنفید؟»
خووندم جالب بود برای شما هم نوشتم
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط نقاب
|
دنیای غریب ..
اینهمه رفتیم و رفتیم
اما رسیدیم به جایی که گوشها برای شنیدن نبود، دستها برای نوازش کردن نبود ، حرفها برای محبت نبود و قلبها همه مرده بودن !
نمیدونم اینجا کجاست اما من دارم چشمهام رو از دست میدم !
و شاید روزی دیگه هیچ سرمایی رو توی این بوران حس نکنم ، دیگه یخ زدن مد شده ! آره ... دنیای غریبیه .. . خوش اوومدی !
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شب دلتنگی با سلام اخر احسان خواجه امیری .. .
امشب یکی از شبهای دلتنگی من است !
این آهنگ از احسان خواجه امیری خیلی برام دلچسب وزیبا بود، امیدوارم شما هم با شنیدن این اهنگ در گرگ و میش یک شب رنگ پریده حس زیبایی بهتون دست بده .
کلا خواننده محبوب من همین احسان خواجه امیری بوده هست و ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 5:28 قبل از ظهر توسط نقاب
|
قالب جدید .. .
با سلام خدمت همه همراهان وبلاگ
بعد از حدود ۲ سال با قالب قبلی خداحافظی کردم و قالب جدید رو هم اکنون مشاهده میکنید.
برای یادگاری هم یک عکس گذاشتم تا هروقت دلم هوای گذشته ها رو کرد نگاش کنم !!
یا حق
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط نقاب
|
پنجره های خاکستری ..
از پشت پنجره های غبار گرفته
نظاره گر افقهای تنهاییم هستم
افقهایی که حال رنگی جز خاکستری بر آنها حکمفرما نیست .
سلام
روزهای این زورق شکسته یکی پس از دیگری سپری میشوند ، و نقاب هر روز شلوغتر از دیروز است و گاهی تنهای تنها با شعرهای من دست و پنجه نرم میکند و فرو میخوردشان !!، نمیدانم شعرلب به گلایه مگشا را خوانده اید ! یا نه ؟ اما بازهم همان دوستان و رفیقان به فریاد ما رسیدند !!
پنجره ای نگشودند و زخمی را مرحم نبودند ، و باز هم روز از نو ..... به امید مرحمی نو !
به نقاب سر بزنید که دلگرمی خوبی هستید .
شاد و مستدام باشید.
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نقاب
|
گفتگوی خوابآلوی شبانه ...
به سوی تلفن رفتم و گوشی را برداشتم«بله بفرمایید...»
«شما چرا از پنجره، خانه مردم را نگاه میکنید؟»
«من خانم؟»
«بله، همین شما. یک نفر دائم خانه شما را دید بزند، خوشتان میآد؟»
«ولی باور کنید من نمیدانم خانهتان کجاست خانم.»
«پس از چندین سال، هنوز نمیدانی خانه ما کجاست. تو گفتی من هم باور شد.»
«من تا حال اصلا خانهتان را ندیدم خانم.»
«آخه چهطور ممکنه. خانه ما رو به روی حیاطخلوت شماست و پنجره آشپزخانهتون درست رو به تراسمون باز میشه. ندیدید تا حال؟»
سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا یکی دیگر از اشتباهات ادامه دار دولت و مشاوران اوست . احمدی نژاد بدون شناخت کافی و با هماهنگی سفیر ایران در سازمان ملل به دانشگاه کلمبیا رفت . رسانه های داخلی که واکنش منفی دولتمردان و شبکه های ماهواره ای آمریکا را دیده بودند آب از لب و لوچه شان آویزان شده بود و شب قبل از سخنرانی کلی تبلیغات کردند و از ریاست دانشگاه کلمبیا تعریف و دفاع نمودند .اما. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد یک افتضاح تاریخی بود . این که رئیس جمهور یک کشور در یک دانشگاه خارجی به آنصورت تحقیر شود و نتواند واکنش مناسب آن اتهام ها و تحقیر ها ارائه دهد نشان از شخصیت ضعیف و حقیر خود آن فرد دارد.
احمدی نژاد باخت . چرا که ملت ایران چندین سال است که به اخبار صدا وسیمای داخلی اعتماد ندارد.تلویزیون صدای آمریکا چند صباحی است که جایگزین تمامی شبکه های داخلی وخارجی شده است . و ارایه بدون سانسور وقایع حقایق را برای مردم روشن می کند .
احمدی نژاد باخت . چون در برابر این عبارت رئیس دانشگاه که اورا " دیکتاتور کوچک و احمق " یا به طرزی عامیانه تر "جوجه دیکتاتور نادان" خواند واکنش نشان نداد . بهترین کاری که میتوانست باعث پیروزی او شود ترک جلسه و تشکیل یک کنفرانس خبری در محلی خارج از دانشگاه بود .
احمدی نژاد باخت. چون در برابر هیچکدام از اتهامهای رئیس دانشگاه کلمبیا پاسخی نداشت . او نتوانست بگوید که چرا هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش را زندانی کرده بودند. او نتوانست بگوید که چرا روزنامه ها توقیف می شوند وروزنامه نگاران زندانی. او نتوانست بگوید که زنان در ایران از اولین حقوق خود یعنی حق انتخاب پوشش محرومند . او خیلی از حرفها را نزد . چون نمیتوانست . چون رئیس دانشگاه از بسیاری از مردم داخل ایران اوضاع را بهتر می شناخت و با دانسته هایش در عمل احمدی نژاد را مات کرد .
احمدی نژاد باخت چون تنها به تکرار یکسری حرفها ی کهنه و قدیمی پرداخت که هیچ سودی برای ایران نخواهد داشت .
احمدی نژاد باخت چون از طرف دانشجویان هو شد و او را وقتی به سوالی در مورد همجنسگرایی پاسخ میداد مسخره کردند . و او همچنان حرف دروغ خود را تکرار میکرد.
احمدی نژاد اینبار فریب خورد و پیروز کسی است که هرچه دلش خواست به رئیس جمهور یک کشور گفت و البته به رخ او هم کشید که اگر در کشور شما آزادی وجود دارد آیا جرج بوش می تواند به ایران بیاید و در دانشگاه تهران سخنرانی کند و به سوالات دانشجویان پاسخ بگوید؟
احمدی نژاد باخت چون به همین سوال هم نتوانست پاسخی دهد ... همین ...
یا حق
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط نقاب
|
ملتها نماینده دولتها ....!!
با سلام چندین شعر جدید گفتم شاید بیش از ۵ اما نمیدانم چرا و برای چه ؟
امشب برنامه "ماه عسل" دختر ارنستو چگوارا را به برنامه خود دعوت نموده بود.
واقعا لذت بردم از طرز سخن گفتن و طرز فکر این خانم ، در قسمتی از مصاحبه مجری پرسید : "آیا شما مایلید با دولت آمریکا گفتگو کنید ؟ و بگویید مردم شما در چه فقری زندگی میکنند؟ بگویید در حال رنج و درد هستید ؟
آیا بعد از اینکه فیدل کاسترو فوت کرد شخصی مانند اوو و چه(چگوارا) دارید ؟
او گفت :
(با لحنی خونسردانه و جالب) : دولتها نماینده مردمها و ملتها نیستند ، ما احتیاجی نداریم درد خود را و مشکلاتمان را به دولتها بگوییم ما به ملتها میگووییم چون ، این ملتها هستند که میمانند و دولتها خواهند رفت .
ما به دنبال شخصی به مانند" فیدل و چه" نیستیم چون مردم ما با فرهنگ هستند ، ما انقلاب کردیم به خاطر هدفمان و مطمینیم راهشان را ادامه خواهیم داد.
و در آخر گفت : "میخواهم پایم را جای پای تمام آزادیخواهان جهان بگذارم .
زیبا بود .
اما ما ...
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط نقاب
|
مثل همیشه..
سلام دوستان من
چندی پیش اهنگی از خواننده ای به نام آرش از سایت بیاتوموزیک گرفتم خیلی زیبا بود شما هم متن اوون رو ببینید حتما خواهید پسندید.
مثل همیشه تنهام
مثل همیشه ساکت
توو قابی خاک گرفته یه گوشه اتاقت
دیگه سرت شلوغه برای دیدن من
حالا عکسای تازه روو دیوار دیده میشن
جام دیگه توی شبها کنار بالشت نیست
همدم تازه تو بگو که عیر من کیست
دوباره شیشه قاب میگه که رفتم از یاد
عشق بین منو تو افسوس به عادت افتاد
میدونی خیلی وقته نگاهتو ندیدم
توو انزوای دیوار چه غصه ها کشیدم
بی تو دیگه برا من زنده بودن حرومه
بودن تووی اتاقت تمام آرزومه ...
مثل همیشه تنهام
مثل همیشه ساکت.....
دلخوشیم ما هنوز دیداری گاه به گاهه
این قاب عکس برا تو همیشه چشم براهه ...
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط نقاب
|
کمی درد دل (پایان وبسایت نقاب..)
با سلامی دوباره
هم اکنون بازدید کنندگان وبلاگم از مرز ۱۵۰۰ گذشته و البته این باوجود اپدیت دیر به دیر من هست ،این روزها مطالب بسیار زیادی به ذهنم میرسه برای نوشتنُ اما متاسفانه به علت خرابی سیستم قادر به آپدیت سایت نیستم ، احتمالا با توجه به مشکلات مالی وبسایت maskofgod.com رو به دست فراموشی بسپارم و دیگه بالا نیارم ولی دامین این سایت رو تجدید خواهم کرد و اوون و روی وبلاگم فوروارد کنم وبسایتم یه دلخوشی بود که هیچ سودی برام نداشت - اما وقتی آدم دست تنها باشه دیگه ادامه دادن کمی مشکله -اما برای کارهای طراحی اگر ایده جدیدی دارید که درآمد زا باشه حتما مطرح کنید تا بشه یه کار درآمدزا رو ادامه داد و من طراحی خواهم کرد.
شاید هم نقاب رو به صورت یک وبلاگ شخصی ادامه دادم اما همه چیز به گذشت زمان و همکاری شما بستگی داره -همین.
برای وبلاگ سیستم عضویت خبرنامه هم گذاشتم تا در صورت تمایل برای متوجه شدن از آپدیت وبلاگ از طریق میل خبررسانی شود.لطفا در اوون عضو بشید .
باز هم از همه شما که دلگرمی من برای ادامه وبلاگ هستید سپاسگذارم.
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط نقاب
|
نقد رمان "همنوايي شبانه اركستر چوبها " اثر رضا قاسمی
سلام به همراه هميشگي و مهربان نقاب
روزها از پي هم ميگذرند و چشمان ما شاهد عبورند و هيچ نميگويند ،عبور از راهي بي بازگشت .
چندي پيش ياري مهربان و صميمي توصيه نمود اين كتاب را مطالعه كنم ،سبكي جالب در متن و سبك و سياق نوشتاري آن خودنمايي ميكرد ، والبته كتابي جالب و "هدايت " گونه مينمود.
توصيه ميكنم شما نيز كتاب را بخوانيد .و نظرات خود را نيز به دوستتان انتقال دهيد.
اينها نقدي است از مهدی عاطف راد اميدوارم استفاده كنيد.
اين نواهاي مرموز شبانه از كجا مي آيد,اينسان غبارآلود آمده, چونان غوغاي زيستن نافرجام تا سكوت مرگ بي آغاز را بر هم بزند با همنوايي اش, نهيب آگين و شستشو دهدش در سايه روشن بيداري...
رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها ,نوشته ي رضا قاسمي,ميوه اي از شاخه ي « ادبيات بحران و فاجعه » است روييده بر درخت تناور و بالنده ي ادبيات داستاني پارسي, بر شاخساري تن كشيده و پيش رفته تا سرزمين هاي دور دست, در آن سوي مرزها. از همان نخستين جملات رمان, نويسنده هشدار مي دهد و مي آگاهاند كه با بحراني فاجعه آميز سر و كار داريم: « مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه را حس كرده باشد.» ( همنوايي شبانه اركستر چوبها ـ ص11)
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط نقاب
|
باز هم مثل همیشه...
دوست و همراه دیرین
سلام
به اولین روزهای زمستان سرد و شاید غم زده خوش آمدی . باز هم هوا رنگ و بویی تازه گرفت وآسمان با آبی رنگهایش خداحافظی کرد ، بازهم ابرهای خاکستری و بازهم باران و شاید هم برف.و باز هم ریزش برگ های درختان به راستی برگهای درختان در اووج کمال به زمین می افتند یا در اووج پیری و ناتوانی ؟ و آیا میوه درخت در اوج کمال بر زمین می افتد یا ....
وبلاگم پر از گرد وغبار شده ، اما هیچوقت فراموش نخواهد شد ، بازه م خواهم آمد شاید با اشعاری متکاملتر ، دوستانم را هیچگاه از یاد نخواهم برد آنهایی که همیشه مرا یاد میکردند و برایم پیام میفرستادند ، براستی اگر نبودند من هیچ بودم .
امشب ، باز هم اینترنت و باز هم تحقیق وباز هم سردر گمی !! داستان همیشگی من در این دنیای بیکران .امتحانات پایان ترم نزدیک است ، بدین امید آغاز میکنم که پایانی خوش نصیبم گردد ،
بازهم متشکرم
دوستدار همیشگی شما
نقاب
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط نقاب
|
فیلمی ازدرد با روکشی از شکلات !! تماشا میفرمایید ؟
چندی پیش به دیدن فیلم کافه ستاره رفتم ، فیلمی که از دیدگاهم فیلم بدی جلوه ننمود ، و شاید اولین موردی که شما تماشاگر را کمی سردکم کند طرز نگاه بسیار جالب به شخصیت ها و زووم بر زندگی آنهاست ، البته در بازه ای بسیار کوتاه . فیلم در چندین اپیزود سعی بر نمایش شخصیت های زن این فیلم دارد .از ستاره و سالومه گرفته تا صاحبخانه ی خوش باور ! و نمیدانم چرا مثلا چرا به مردان این داستان پرداخته نشد و بیشتر مردان در حاشیه فیلم قرار داشتند ؟ و شخصیتهایی که علامتهای (؟) بزرگی در طول فیلم بر پیشانیشان چسبیده و آن را تا به انتها یدک میکشند. قصد بازگویی فیلم و یا نقد و برررسی آن از دیدگاه خودم را ندارم ، و البته در این میان شما را دعوت میکنم حتما وقتی برای دیدن این فیلم سینمایی در نظر بگیرید و با نگاه زیبای کارگردان فیلم به موضوعات فیلمنامه آشنا شوید. اما زندگی به چه ارزشی ؟شاید در این فیلم مبارزه به هر قیمت را به چشم ببینید ؟ مبارزه تا آخرین لحظه. ستاره یکی از همین زنهای دور و بر ماست اما با تفاوتهایی آشکار ؟ شاید از نظرم چندین جا شخصیت قوی او زیر سوال خواهد رفت یکی از این موارد سکانسی بود که نگاههای زیرکانه و شاید بدخواهانه ی ایرج نوذری را بر سالومه( هانیه توسلی ) نادیده گرفت ! وآنها را به حال خود رها کرد ؟حال آنکه آن دو از 2 جنس متفاوت بودند . در آن لحظه مثال بره و گرگ در ذهنم تداعیگر شد ، حال انکه ستاره میتوانست ممانعت بسیار سخت تری از خود نشان دهد. اما نمیدانم این مادر چرا تلاش میکرد ؟ چرا انهمه به ظاهر! فداکاری میکرد؟ آیا او نمیبایست پاره تن خود را میفهمید و او را در دهان اژدها نمیانداخت ؟ به نظر من او هم در پی اثبات خویش بود ، اما نمیدانم اثبات چه؟ و سالومه نیز تضادی آشکارا در وجودش چشم میزد ! تضادی که او مابین هویت خود و پدرش با جامعه بیرون و دوستانش میدید و خود نیز به آن تن درداده بود ! امامزاده در وسط دوبی ؟ شاید تضاد میان سنت و مدرنیته ! که تضادی بسیار آشکارا ست و البته کمی گستاخانه(شاید) در این فیلم به نمایش در امده بود. و شاید سالومه مثلی همچو بسیاری از دختران ما باشد(شاید از لحاظ اخلاقی) که محدوده ی فکری بسیار محصوری دارند و در لاک جهل خود مانده اند و البته مانند سالومه بسیار کم است که بماند و مبارزه کند وتن به خواهش های زودگذر ندهد. اما در این فیلم من تنها برای یک نفر حسرت خوردم ! جوانی که فدا شد ! نمیدانم چه لفظی در این موقعیت صحیح است ؟ فدای غرور مادر یا کله شقی های پدر ؟ منظورم پسر ستاره است ! آیا سرنوشت او میبایست اینطور رقم میخورد ؟ به نظر شما در مورد اوو چه کسی مقصر است ؟ جوانی با هزاران آرزو و 100 البته با غرور جوانی.اصلا دلیلی برای فرارش نبود ؟ همانطور که دیدید مسیله او بسیار در فیلم بزرگ جلوه داده شد .او به هیچ عنوان شناسایی نشد و تنها فرار کرد ؟ فرار! صحنه ی دیرگیری او و پدرش یکی از زیباترین صحنه های فیلم بود.و دلیل خراب کردن ماشین را اصلا نتوانستن درک کنم !در حالی که وسیله ی برای امرار معاششان نیز بود و این نکته نیز قابل قبول است که انسان در هنگام عصبانیت هیچ تسلطی بر اعصابش ندارد و شاید اینگونه بوده . پژمان بازغی هم یک جوان عاشق بود که در این فیلم هیچ گذشته ای نداشت ! وتنها هدفش رسیدن به سالومه بود ! به هرقیمت ،حتی زندان! ومنچهر نوذری هم یک کتک خور خوب! و شاید یک روباه صفت ! یک نامرد! همان جنسی که همیشه در جامعه ما به وفور لمس میشود !نه؟ و در آخر صاحبخانه ساده دل و مهربان، شاید پله ی ترقی دیگران ؟ و در آخر ازدواج او با یک دزد ! او مثل خیلی از آدمهای اطراف ما هدف هایی در ذهن دارد اما نمیدانند غایت هدفشان چیست ؟ و قیمتی که برای آن هدف میبایست پرداخت کند چقدر است و تنها میخواهند به هدفشان برسند. از بالا که نگاه میکنم همه ی شخصیت ها دارند در میان دردهایشان دست و پا میزنند و البته مبارزه ای بی وقفه. وشاید کارگردان خواسته بعد از نمایش آن همه بدبختی بالاخره تماشاگر را با ازدواج صاحبخانه ذوق زده کند.
شاد باشید.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط نقاب
|
و زندگی جاریست اما ...... با دروغ !
و نمیخواهم باور کنم این واقعیت را که دورغی بیشرم بر سراپرده ی زندگیمان سایه افکنده
آری زندگی جاریست وگرچند گر سکون ی دائم بر آن حکمفرما بود بوی تعفنش همچو مرداری تو را میازرد
مرا مباد ببار ای آسمان ببار و پاک کن این همه تعفن را
سلام آری بازهم پاییز زیبای من رسید ، بهار عاشقی که اکنون رنگ باخته . بازهم تکاپوی دوران بچگی و نوجوانی ، آری هرگاه صحبت از مهر میشود ، صدای زنگ مدرسه بوی قلم و دفتر وگچ و تخته سیاه و دوران سرخوشی آن روزگاران وسوسه ات میکند ، وسوسه ای برای بازگشت ، با زگشت به گذشته ، بازگشت به کودکی آن زمان که هیچ فکری خاطرمان را نمیازرد و یا هیچکسی قلبمان را نمیشکست و اصلا چه میدانستیم فکر چیست ؟دروغ چیست ؟ شاد و سرخوش بودیم به دنبال هم میدویدیم و لحظه شماری میکردیم زنگ بخورد و به خانه برویم ، آری همه چیز بسیار زور گذشت ، شاید همیشه "همه چیز" قبل آز آنکه فکرش را کنی فرا میرسد وتمام میشود حتی زندگی ! حتی این گذران عمر و حتی این دروغهای همیشگی ! تا بفهمی چه راست بوده و چه دروغ دیگر "مهلت " به پایان رسیده . آری دوست من زندگی جاریست اما نه در رگهای من ، گویی خون در رگهایم خشکیده و فکرم منجمد شده و افکارم همچو شکوفه های درختی که وزش باد سردی او را از داشتن میوه محروم کرده میماند ، براستی ثمره ما چیست ؟ بعد از این همه عمر ؟ و باز هم خواهم گفت "نمیدانم" شاید یک خاطره یک چشم بر هم زدن و یک آلبوم عکس و هزاران بغض و درد وخاطره که تو را تا بدینجا کشانیده اند . آری بر سراپرده ی این دنیا رنگ زیبایی نقش بسته که خوشایندی آن دل هر رهگذر را میفریبد حال آنکه پوچ است و دروغ ! راستی تا به حال فکرش را کرده ای به عمق تنهاییت ؟ اصلا آیا تنهایی تو عمقی دارد ؟ اصلا آیا تا به حال تنهایی خود را با کسی قسمت کرده ای ؟ یا اشکهایت مونس همیشگی تنهاییت هستند! و اندیشیده ای به دروغهای همیشگی ! به آنان که میگویند دوستت دارم ! ویا آنکه در پی اثبات صداقتش است ؟ و آنانکه به دروغ تو را فریب میدهند ؟ و این دل ساده ات خسته نشد از این همه فریب و نیرنگ ؟ به چه دلخوش کرده ای ؟ به آنکس که میگوید دوستت دارم ؟به آنکس که دنیایی زیبا برایت متصور شده ؟ دنیایی که بوی تعفنش همه جا را فرا گرفته ؟ دیروز از خواب برخواستم و گلهای باغچه پدر بزرگ را دیدم ، خیلی زیبا بودن و زمزمه کردم : "آری میتوان دلخوش داشت به فردایی که خواهد آمد.. به آینده.. و گریخت ، از دست این ناصفتان و نا اهلان ، گریخت . گریخت از اینهمه دروغ..نیرنگ .. تزویر و میتوان دلخوش داشت به اقاقی های باغچه ی پدر بزرگ.(چه دلخوشی کوچیکی !نه )
"""""""میدونی واقعیت های اطراف خیلی برام سخت و سنگین شدن، کاش یه نفر در مورد خودش بهم دروغ میگفت ، کاش من هر روز به خودم دروغ نمیگفتم ! با دروغ زندگی نمیکردم ! چقدر سخته آدم بخواد پوست بندازه !، کاش آدم میدونست واقعیت حقیقی و جاودانه چیه ؟ کاش کمال اصلی رو پیدا میکرد ؟ اما خوب باید بهش رسید ، وبه قول حافظ " راه گنج بر همه کس آشکاره نیست" ، چون اگر بود ، بهش نمیشد گفت گنج""""""
دل من میدونم داری دیونه میشی اما باز بیخیالش دل من میدونم داری ویروونه میشی اما باز بیخیالش
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تو از نظر من چند میارزی ؟
این روزها از پی هم گم وگیج میگذرند و من آشفته تر از همیشه در راه پیمودن این راه طولانی . بعد از مدتها که شعرهای زیادی گفتم بد ندیدم که کمی از روزمرگی ها هم بگم . و این موضوع هم در وبلاگم به فراموشی سپرده نشه . یه موضوع خیلی جالب هم توی نظرات دوستانم مشاهده کردم که گفته بودن حسام عاشق شده ؟ نمیدونم حس دوست داشتن با یه عشق چه تفاوتی داره ؟ ادامه مطلب ... ادامه مطلب...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط نقاب
|
بیا ما هم دیوونه بشیم ....!
همراهان نقاب سلام این روزها هوا خیلی گرم شده مخصوصا اینکه ما هم کولر (در حال حاضر نداریم ) و با یک پنکه سقفی ساده زندگی رو سر میکنیم . و فعلا گویا باید به همین منوال ایام رو سپری کنیم . چندی پیش سفری سه روزه به تهران داشتم .توی میدوون انقلاب چیز خاصی توجهمو به خودش جلب کرد . همیشه عادت داشتم افراد دستفروش کنار خیابون که جوراب و اینجور چیزها میفروشن از جنس مرد ببینم اما ایندفعه کنار باجه تلفن کمی تامل کردم ! یک خانم بسیار متشخص سرش رو پایین
انداخته بود و جورابهای مردونه و رنونه ای رو در دست داشت ،حجابش رو هم کاملا رعایت کرده بود و اصلا جلب توجه نمیکرد باور نمیکنید اصلا متوجه زن یا مرد بودن ایشون نشدم اما وقتی
سرم رو از روی سنگ فرش زمین بلند کردم دیدم اشتباه کردم اوون یه زنه ! آره اوون یه زن بوود یک زن بسیار جوون اما با تو دختری که داری این وبلاگ رو میخونی خیلی فرق داشت خیلی شاید
بشه گفت از زمین تا آسموون ! میدونید من همیشه از /ادمای رفاه زده و بی درد نفرت داشتم آدمایی که نمیدوون با پولهایی که توی دستشونه چیکار کنن آدمایی که به اطافیانشون بی اعتنا هستن و
اصلا اوونا رو نمیبینن ؟ به نظرت ما با اوونا چه فرقی میکنیم ؟ اوون زن واقعا اگر میدونست روزی سر 4راه و در اوون شهر درندشت برای بدست آوردن تکه ای نون دست فروشی خواهد کرد ،آیا اصلا دوست داشت از شکم مادرش زاده بشه ؟ میدونست چه
سرنوشت مبهمی در امنتظارشه ؟ به قول یکی از دوستان و البته با جرح و تعدیل خودم (تولدی ناخواسته زندگی سخت مرگی اجباری !!) بد بینانه نیست اصلا نیست . میدونی اوون زن باید به خودش افتخار کنه ؟ میدونی چرا . من همچین افرادی رو تحسین میکنم . خیلیا به جای اوون بودن روو به تن فروشی میاوردن و ... اما اوون نخاست و الان داره با این
زمونه مبارزه میکنه ؟ اما چه مبارزه سخت و شنکنجه واری ؟ همیشه پایین شهر و بالای شهر بوده همیشه فقیر و دارا بوده وه که چه رسم بدی بر این جهان جهنمی ما حکمفرماست رسمی که از هموون ابتدا بوجود اوومده . نزدیکای پارک لاله بودم که یه صحته جالبتر بودم ! در حال عبور از عرض خیابون بودم که ناگهان صدای بوق 2چرخه ای چشمای منو به سوی دیگر خیابون برد ،زنی 35-40 ساله با وضع و
ظاهری شبیه روانیها سوار بر دوچرخه ای در حال عبور از خیابان بود ، و به سرعت از من دور شد، با خودم گفتم خوشا به حالش کاش ما هم دیوونه بودیم !عالم دیوونه ها هم زیباست ،عالمی
بدوون دغدغه ،بدون رنج بدون فکر ! موافقی ؟ میای ما هم دیوونه بشیم
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط نقاب
|
آدمهایی که در کنار ما هستند(قدرتهای درونی ما)
دفعه قبل اگر مشاهده کرده باشید یه بحث خیلی کوچیک در مورد ادمهای اطرافمون با هم داشتیم. گفتم که گاهی اوقات ادمهای اطرافمون از اعتماد و حسن نیت ما نسبت به خودشون استفاده منفی میکنن، و این کارهای ما بیشتر باعث زیر سوال رفتن شخصیت ما میشه. دوستان عزیزم هم در این مورد نظرات خودشون رو برام گذاشتن ، نکته مهمی که به نظرم میرسه در اینجا برای شما عزیزانی که این وبلاگ رو مشاهده میکنید اینه که من تمامی نظرات شما پاسخ شما رو خواهم داد، برای مشاهده نظر من میتونید به کامنت های همون مطلب مراجه کنید .
برای مشاهده ادامه مطلب روی لینک ادامه مطلب کلیلک کنید .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط نقاب
|
آدمایی که در کنار ما هستن !!
تا حالا دقت کردید آدما دیگه مثله چند سال پیش نیستن؟
به هر کی محبت و خوبی کنی باهات رفتاره بدی داره
ولی در عوض وقتی کسی اذیت میکنی بهش توهین میکنی بی محبت باهاش رفتار میکنی باهات با ملایمت و خوبی رفتار میکنه!!
وقتی با کوچکترین کار دوست ناراحت بشی و براش قیافه بگیری اون میاد و ازت معذرت میخواد
ولی وقتی بخشش داشته باشی و حتی بزرگترین اشتباهات دوستتم به دل نگیری بیشتر باهات بد میشه فکر میکنه ازش حساب میبری
اینا همشمقدمه اس.
بعدا مفصل راجع بهش حرف میزنیم.
یا علی
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط نقاب
|
یک حرف برای همیشه
سعی کن همیشه و در هر شرایطی توی زنذگیت مرد باشی ،یه مرد
این یه شعار نیست ، یه واقعیته ، یه واقعیت تلخ !! بهش فکر کن! حتما . من سعی میکنم اینطور باشم امیدوارم که باشم ،خیانت محلی از اعراب تووی وجودت نذاشته باشه !! اینم یه واقعیت تلخه حتی برای فکر کردن بهش .
یا علی
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط نقاب
|
من شهرم و اوون !!
سلامی دوباره به همه همراهان و یاران وبلاگ نقاب :
طبق قرار قبلی اوومدیم و یه سری به وبلاگموون زدیم . اولا 4 شنبه سوری امسال توی اهواز حکومت نظامی بود ،اوونجاهایی که خیلی شلوغ بود کلا بسته بودن ،یعنی حکومت نظامی از ساعت 6 عصر ، همه توی محلشون جشن گرفتن که اصلا مثل پارسال نبود ،البته باز این رو هم میدونید که این کارها بیشتر بخاطر وقایع بمب گذاری توی اهواز بوده . و هرچند روز یکبار بمبهای صوتی متعددی در مناطق نسبتا سطح بالای اهواز منفجر میشه که خوشبختانه تلفاتی نداره .البته این کارها رو من از گور یه گروهگ به نام الاهواز میدونم ، شما اگه یه لحظه به سایتشون سر یزنید به این مورد پی خواهید برد :www.al-ahwaz.com البته کانال ماهواره ای هم دارند . اوون دو نفری رو هم که اعدام کردن یکیشون دکترا داشت و اوونیکی فوق لیسانس بود که از اعراب ساکن اهواز بودن .
اما از عید و حال و هوای اهواز بگم براتوون ، که شهرداری اصلا به فکر مردم اهواز در طول سال که نیست ؟!! بفکر مهموونای نورووزیه !!