-حسام حاتمی-هجده/آذر/هزار و سیصد و هشتاد
و هشت - اهواز
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط نقاب
|
آه ، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر چه باشد …
عاشقانه…
بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی بر می آید و روز ، شرم ساری جبران ناپذیری است .
آه ، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی…
درختان ، جهل معصیت بار نیاکانند و نسیم ، وسوسه ئی است نابکار . مهتاب پائیزی کفری است که جهان را می آلاید. چیزی بگوی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی…
هر دریچهِ نغز بر چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید . عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است و آسمان سر پناهی ، تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی !!!
آه ، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر چه باشد …
چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آب روی ِ جهانند. عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترانند.
خامش منشین خدا را پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی …
( احمد شاملو / ۱۳۵۹ )
http://hesam-h.ir
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط نقاب
|
زجر اسارتها+وبسایت جدید
از این پس میتوانید شعرهای جدیدم رو در وبسایتم هم مشاهده کنید.
امیدوارم که لذت ببرید.
وبسایت رسمی من :
http://hesam-h.ir
منتظر شما هستم.
به کدامین زجر دلخوش داشته ای در کدامین درد غنوده ای به چه امیدی فرارویت را مینگری حال که دستانت دربندند چشمانت بی نورند و بر لبانت قفل زده اند برخیز که وقت خفتن نیست وقت مردن نیست برخیز و فریاد دار ، که هیچ مزدوری حرمت انسانیتت را پاس نخواهد داشت داد ستان دل دردمند خویش باش از کسی داد مخواه وز کسی راه مجوی که راه پیشاروی توست یا حق
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط نقاب
|
روزهای خاطره
روزهای خاطراتمان
یادت هست
روزهایی که برق چشمانت مرا میبرد تا اوج رویاهایم
یادت هست !
روزهایی که میخندیدیم بی پروا ، وه چه خوش بودیم
یادت هست ؟
روزهایی که غم دوریمان یک شب بود
یادت هست ؟!
روزهایی که چشمهامان و دستانمان و قلبهامان وسرشار بود از عشق و یکرنگی
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شب دلتنگي .. .
آنقدر دلم گرفته كه هواي گريه دارم
هواي گريه دارمو بغضهايم را فرو ميخورم
چشمهايي كه سرشارند از گريه و خاليند از اشك
هنوز هم آسمان ابري است
هنوز هم . . .نيست
10/5/88 ساعت 21.45 آسايشگاه - نيشابور
(اوونشب ساعت 2 از خواب پريدم در حالي كه چشمهايم پر از اشك بود. .. .)
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط نقاب
|
ماتم نامه ي تبعيدي دست باد . . .
من سكوت ميخواهم
و قبري تاريك براي مدفون شدن
من عشق ميخواهم
و قلبي سرشار از درد فراغ
من غم ميخواهم
و چشماني هميشه اشكبار
من درد ميخواهم
و سينه اي مالامال از دردهاي بي درمان روحم
من مرگ ميخواهم
و خنده مردماني بر مزارم
كه
آرام
بر مزارم ميگذرند و زير لب ميگويند:
آه چه ديوانه اي بود... اين تبعيدي دست باد.
28/4/85- آسايشگاه- نيشابور
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط نقاب
|
آرام . . . .
آرام در وجودم میخیزی
جان میگیری و "من" میشوی ، و من "تو"
آرام در خیالم میگذری و من در تو جاریم
اینک ...
آرام از من میگذری ...
و نمیگویی
این منم که
آرام آرام جان میسپارم ...
اهواز-تیر-۸۸
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط نقاب
|
اشک ناتوانی . . . .
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط نقاب
|
فقر . . .
از رنجي خسته ام که از آن من نيست
بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست
با نامي زيسته ام که از آن من نيست
از دردي گريسته ام که از آن من نيست
از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگي جان مي سپارم که از آن من نيست.
(به ياد احمد شاملو)
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط نقاب
|
دستانت را به من بده....
در غم روزهاي پشت سر
و هراس آرزوهاي پيش رويم
و در اثناي نامهربانيهاي روزگاران
بر پوچي دستهاي شکننده ات ميخندم
خنده اي که مانند هيچ خنده ي نيست
و شايد گريه ايست هماواي خنده
و بغضي است لبريز از اشک
اما باز هم ميگويم :
دستانت را به من بده
دستانت را دوست میدارم . . . . .
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط نقاب
|
من اينگونه ام .. . .
شعر از خودم هست اما بد نديدم اين شعر وعكس رو با هم بگذارم ! نيازي به معرفي نيست . يا حق
پاي در زنجير
حيران در زندان غمها
تلاءلو اشكهايم شوق پرواز را از من ميدزدند
با اين پاهاي در زنجير
ديگر....
نه تابي براي رفتن دارم
نه نايي براي ماندن
آري
من اينگونه ام ....
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط نقاب
|
. . .
گاهي اوقات فرو ميروي . . . .
فرو ميروي در هجوي از كلمات
فروميروي در آدمهاي دور و برت
فرو ميروي در ديوار روبرويت
در غمهايت
وشايد در دردهاي آشكار و پنهان روحت
و نفوذ ميكني در دل شبي غريب كه گويي تا عمق جانت ميدود
و گم ميشوي درتاريكيها
در آنچه هست و نيست
و ميبيني آنچه تا به حال نميديدي
و ميشنوي آنچه تا به حال نميشنيدي
و كاش ميشدبراي هميشه فرو رفت دراعماق شبي بي بازگشت ....
يا حق دوستان
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تئاتر آرزوها...
همچنان مشغول بازي ام
درروشنايي هاي بي پايان
آرزوهاي مرده ام بار ديگر زنده شده اند
و گونه هايم خيسي اشكهايم را حس نميكنند
و قلبم سوزشي ندارد
گويي خواب است و خيال
گويي هيچ غمي نيست
ناگهان پرده ها فروود ميايند
و صداي دستي ممتد گوشهايم را ميازارد !
روشنايي ها به تاريكي ميگرايد
و همه جا را سكوتي مرگبار فرا ميگيرد
حال من مانده ام با كوله بار حسرتي بر دوش.......
يا حق
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط نقاب
|
گمراه ..
بر دوش میکشم
بار این کلمات را
بار این خستگیهای بر تن آماسیده را
بار گمراهیهای هر روزه را بر لبهای فروبسته
واشکهای فروخورده را برسر مزار آرزوهای از دست رفته ام
بار سنگین امانتی که ترس بر باد رفتنش هر شب لرزه بر اندامم می افکند
و بار عشقی مبهم در چشمان تر دخترکی در سپیده دم وداع !
باز هم اغتشاش افکار بر سکوت اشعار سیطره یافت !!
مستدام باشید.
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط نقاب
|
خالی
آری خالیم
هیچم و پوچ
صندوقچه ای پر از اسرار و خالی از هیچ !
و نمیدانند جوینگان گنج که سالها قبل، هرآنچه داشتم بر باد رفت...
با زهم یک سال بد و رقت بار دیگه ! جای تبریکی نیست ! سال جدید رو تسلیت میگم !
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط نقاب
|
روزهای گس و رقت بار
آن خرمالوی نارنجی را به یادت خوردم !
اما هنوز طعم گس آن دهانم را میازارد !
همیشه میگفتم : خرمالو دوست ندارم
اما باز هم خوردم ! نمیدانم چرا ؟ چرا بازهم !
شاید چون تو خوردی ! و این رسم همراهیست !در مرام ما
آدمها رو میبینم که کنار هم میلوولن ! یه روزهایی به این تلاطم افکارم میخندم و گاه میگریم ! گویی بالایی نیست !اوجی در کار نیست ! اصلا تو بگو فراز چیست ! من همیشه در حال سقوطم ! دستم را بگیر ! شاید ...
هیچگاه نفهمیدم ارزش خداوند را در افکار پر درد و رنج انسانی که در حسرت تکه ای نان است و پی نبردم "اوج "رادر منظر چشمان کارگری که حاصل دسترنجش را شبی به یغما برده اند !
براستی این چیست !!فراز یا فرود ...
یا حق
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط نقاب
|
فتادم از ازل در كوي او. . .
رزوگاری بودیم همدم و همراز کسی
حال کس غم ما نمیداند و ما احوال کسی
من چو افتادم زپا ،بی هم نفس
دست خسته اورده م سوی تو ای همقفس
این ۲ تا شعر رو همینطوری نوشتم ! شاید درست و حسابی نباشه ،و وزن وقافیش صحیح نباشه اما خوب اوومد ما هم نوشتیم !
فصل امتحانات هست و هزار جور بد بختی ...
من که بودم از ازل در پای تو
کوو! کجایی یار و ای غمخوار من ؟
من نجستم جز تو یاری در برم
پس چرا رفتی و آتش زدی بر پیکرم؟
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تنهایی . . .
در میان رگهای تنهایی ام
دویدی،خو گرفتی،آرمیدی
وحال منجمد گشتی
لخته هایت هنوز،
در قلبم
سوزشی است بس دردناک
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط نقاب
|
پیله . .
به دور خود پیله ای تنیده ام همه عمر
که هرروز محبوس تر میشوم و امیدی به نجاتم نیست
شاید روزی ،دستی مهربان
آن پیله ی تنومند را بشکافد
و آن کرم مرده ، که آرزویش پروانه شدن بود را
از خفقان پیله نجات دهد
پروانه گشتن در کیش ما نیست !!
پ.ن:شاید بیرون آمدن از آن پیله تنومند برای کرم مرده ای که آرزویش پرونه شدن بود ازادی باشد !
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط نقاب
|
اضطراب ...
لحظه ای دستهایت را به من بده
تا بگویم قصه گرمی دستانم را
و بخوانم برایت داستان نگاههای سرگردان و مضطربی که بدرقه چشمانت هستند
و نگرانم !
که گرمی آغوشت را به سردی آغوش نااهلان بسپاری
و نگرانم !
مبادا قصه ی عشقت را با لبان هرز و ناچیز بی صفتان درمیان بگذاری
و میترسم !
از کوچ نابهنگام پرستوهای نگاهت از بهار آشناییمان ...
بیا و لحظه ای دستهایت را به من بده
که این چاقو دسته خود را نمیبرد !!!!
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شکوه های آن شب بارانی ...
در آن دم
در آن تاریکی مبهم
و درمیان نم نم بغضهای فروخورده آسمان
و در هجوم انبوه خاطرات خزان زده ام
آن هنگام که دستانم ملتمسانه رو به سوی قبله دستانت نماز میگذاردند
مرا در خود وانهادی وپناه بردی به ندایی که تورا در آنسوی تاریکیها به خود میخواند
حال سکوتی مرگبار دستهای نیازمندم را فرا گرفته
من مانده ام و خاطره ای مبهم از آن شب تاریک
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط نقاب
|
حقارت ...
چشمانم دیگر رو به آسمان نیست
باران بهانه است
دیگر چترم را بستم
آری بستم
به همین زمین حقیر بسنده خواهم کرد !!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط نقاب
|
جاوید . . .
و در تمام روشنایی ها
و در میان بازوانت
جان گرفتم
و دلبستم به نوازشهای چشم افسونگرت
هرچند گریزی از زمان نیست
لیک
میدانم ،
جاوید خواهیم ماند .
یا حق
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط نقاب
|
پاییز. .
هنگام پاييز زير يك درخت ... مردم برگهايش مرا پوشاند و هزاران قلب يك درخت گورستان ... قلب من شد
(کارو)
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط نقاب
|
یاد گذشته ها . . .(کاش میتوانستم . .
به دنبالت.. پرده ها را کنار زدم، تو را ديدم که گوشه اي نشسته اي و در نهان خود، گريه ميکني اشکهايت مرا به ياد باران ديشب انداخت باراني که زمين تشنه را سيراب کرد کنارت نشستم دستان سردت را با گرمي وجودم فشردم گونه هايت را از اشک پاک کردم دردهايت را شنيدم کاش ميشد دستهايم را همچو خاک ميکردم تا جوانه ميزدي شکوفا ميشدي و غمهايت را به باد ميسپردي اما دريغ دستان من توان ندارند ،توان ندارند حال من درخلوت تنهايي خويش ميگريم کاش ميتوانستم ...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط نقاب
|
آخرین دست خط ...
باسلامی دوباره
نظرات گاهی زشت و زننده و گاهی زیبا و دلفریبند ، این اواخر بازدید کنندگانی که از مسلک من نیستند زیاد وارد وبلاگ شده اند ، و نظرات گهربار خود را نصیب ما نمودند .
این هم از اخرین دست نوشته ام !
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط نقاب
|
.... I KNOW
I know that I want you I know that I need you But I can't pretend that This'll make it right You whisper your name But I can't hear you Don't leave me behind Lend me your hand I can feel them I think they're closing in Don't leave me behind Lend me your hand Let me feel you By my side Be where I can hear you I long to feel
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط نقاب
|
زندگی ...!
از آن هنگام که قامت راست نمودم
در میان هجویات تنفس کردم و قدم به وادی مرده پرستان نهادم
در میان نقابها زیستم
و در میان خنده و تحقیر ، دستمایه استهزاء انسان نماها شدم
دلبسته ی هیچ و پوچ،بارها به قلبهای عصیان زده و آغوشهای فرسوده پناه بردم
حال آنکه خود فرسوده تر گشتم و سقوط کردم به اعماق آنچه از آن واهمه داشتم
در رویاهایم ،
هرشب وهر روز
خود را در اوج میبینم
چون چشم باز میکنم
تمام آنها جز خواب و خیالی نیست
بارها با دشنه ای تیز و زهر آگین کمر به کشتن رذالتها و پستیها بسته ام
افسوس هربار که باز میگردم دشنه خونین استو
من
غرق در خون !
یا حق
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط نقاب
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط نقاب
|
بدروود ...
چشمهایم پرخون
دستهایم درخون
و گویی تشنه ام به خون
خون آنکه بشرمانه
هستی ام را بر باد داد
وچشمانم تنها نظاره گر بودند
و دستهایم گویی دیگر بر بدنم سنگینی نمیکنند
و از اشک و اشک و اشک و آه لبریزم
چه بلا ها بر سر خود نیاوردم
حال.....
زجه هایم رو به آسمان است
گویی آسمان بسان من میغرد
و اشکهایم روان
گویی آسمان همچو من میگرید
دیگر جانی باقی نمانده
و او میگفت:"این راز حیات توست "
و من در میان لخته های خون
بدرووود گفتم آنچه زندگی مینامندش .
نمیدونم این شعر از کجا اوومد! اما فوران کرد روزهای پر از غم غصه ای رو دارم پشت سر میذارم.
یا حق
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط نقاب
|
همين يك نقطه...
همه جا نور هست بجز همين يك نقطه
همه جا عشق هست ،مهر هست ،شادي هست
بجز همين يك نقطه
آخر نميدانم چرا ؟؟ - فقط - همين يك نقطه
همه جا آزادي هست ،صلح هست،عدل هست
بجز همين يك نقطه
آخر نميدانم چرا ؟؟ - فقط - همين يك نقطه
همين يك نقطه - همه جايش
تاريك و غم زده است
تاريك و دود گرفته است
سوخته و ويران شده است
فرزندان در رحم مادرانش منجمد شده
فريادها در دهان مردمان درد زده اش خشك شده
مشتهاي گره كرده در ميان قاب عكس خانه ها زنگار بسته
و هيچ نشاني از من و ما نيست
انگار خدا همه جا را ميبيند
بجز همين يك نقطه
شايد خدا نبيند
- اما -
من و تو كه ميبينيم ؟!!
براي هميشه و ابد براي ۱۸ تير
براي آنانكه جان دادند و در بنددند
براي ايران
يا حق
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط نقاب
|
کوچه ی بن بست
در این بن بست کج و پیچ
در ابن افق های زنگار بسته از آهن و دود
مرا به میهمانی اقاقیهای باغچه خواندی
پذیرفتم
اما نمیدانستی اینک بر سر کدام کوچه ی تنهایی هراسان به دنبالت میگردم؟
ترسم از آن است که مپنداری فراموشت کرده ام
**
لحظه ها فوران میکنند و من به دنبالت سرگردان این کوچه های خوشبخت میگذرم !!
آنهایی که هراسان نیستند
و چه بسیار هراسان همچو مرا دیده اند !!
آخر ندانستی من چگونه تو را بیابم ؟چگونه به وعده گاه موعود دست یازم ؟
خواهم آمد
هیچ باکیم نیست ار تورا نیابم
میدانم وقتی دانستی در حسرت دیدارت
چه راه درازی پیمودم
و چه مرارتها کشیدم
مرا خواهی بخشید
ولبریزم خواهی ساخت از اقاقی های باغچه
***
اما.........
باز هم بر سر کوچه ای بن بست ایستاده ام و زمان را میپایم!
مبادا دیر شود!!؟؟
گویی عقربک هاب ساعت هم خسته اند از این گردشهای بیهوده
و گویی قسمت ما
همیشه
با این کوچه بن بست رقم خورده!!!
سربلند باشید.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط نقاب
|
گناه ...
در بینهایت غرق شدم
وقتی به دریای بوسه های تو پا گذاشتم
با خود بیگانه بودم
وقتی فشارآغوشت گرمم میکرد
از شادی لبریز بودم
وقتی صورتم را نوازش میکردی
تا بینهایت آرام بودم
وقتی سربر شانهایت میگذاشتم
و در اوج قله ی غرور بودم
وقتی از ترس بادهای وحشی پشت تو پنهان میشدم
زنی آزاد و رها بودم
وقتی تصویرم در چشمان عاشق تو نقش میبست
اما آه ه ه ه چه ساده بودم
که تو را در پوچی یک لحظه به دست باد سپردم
تو پشت سرم بودی و من در آیینه صورتی دیدم
قطره های اشکت را از دست دل بیوفایم
افسوس و درد من چه بیوفا بودم
افسوس و اشک من چه گناهکار بودم
شعر از خانم :against wind
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط نقاب
|
ققنوس..
و تو در خیال سردت به ققنوس پیر تکیه کردی
ونفهمیدی که ققنوسها در پاییز کوچ میکنند.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط نقاب
|
چرا میخواهمت ؟!
چرا تو را میخواهم
و نمیدانم چرا در تو جاریم
در خواب و رویاهایم ، پیوسته روانی
اما در واقعیت از من تنها، گریزانی
چرا ؟
میدانم نمیخاستی ترکم کنی
چون قلبت راضی به جدایی نبود
قدرتی راکه اشتیاق عشقم به تو میدانستم
در آخر مرا از تو جدا کرد ؟
بهرطریقی که بود ،دانستی که راهمان از هم جداست
بهرطریقی که بود دانستیکه ماندنی نیستی !
و در گرگ و میش یک صبح
بعد از گذران یک شب آرام
قلب مرا با خود بردی !
در رویاهایم تورا میبینم،
با تو از احساساتم میگویم
در رویاهایم تو را در بر میگیرم
گویی همه چیز تجسمی از واقعیت است
و یک درد ساکن را احساس میکنم
و عشق تو را
و درد ساکن را
و عشق تو را...
ممنونم از همه دوستان عزیز و مهربانم بخاطر نظرات خوبشون.خیلی خسته ام ،خیلی .
همیشه شاد و سربلند باشید
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط نقاب
|
دلزده
سرمو رو شونه ات مي ذارم چشامو ميبندم بوي سيگار,بوي عطر مردونه,بوي عرق تنت با هم قاطي شده سرمو بلند مي كنم و تو چشات نگاه مي كنم: (يك نوع خوشي مبتذل,يك اميد واهي) بلند مي شم و ميرم:( حالمو بهم ميزني عزيزم)
نوشین
نظر نقاب :یک شعر کاملا دخترونه ،شاید یه تهمونده از شعرای فروغ ،اما کاملا مادی و بی احساس )ببخشیدااا!!!!(
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط
|
my love:death
ارام به درونم مي خزد بدنم كرخت مي شود يك خوشي ابدی رهایی از هر كسی و هر چيزی "مدتها منتظرت بودم نه, تمام دقايق عمرم" لذت هما غوشی با مرگ با شكوهترين لذتهاست.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط
|
خاطراتت را باد برد!!
ديشب طوفاني سخت در گرفته بود باد،وحشيانه ترين سيرت نهانش را به نمايش نهاده بود گويي ميخاست هر آنچه بر زمين است با خود ببرد بر خود لرزيدم اما در کلبه ي خويش با ياد تو بودم و بي تو دلخوش به فردا که خواهي آمد ! سحرگاهان خورشيد همچو نوعروسي از پشت کوهها سر برآورد از پنجره به بيرون نگريستم دخترکي زيبا روي خنده کنان بسويم مي آمد آري تو بودي تو اما گويي باد خاطراتت را براي هميشه از سينه ام پاک کرده براي هميشه... صداي ناآشنايي صدايم ميزد روي برگردانيدم و به طوفان ديشب انديشيدم !؟
یا علی
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط نقاب
|
کاش ميتوانستم ...
به دنبالت.. پرده ها را کنار زدم، تو را ديدم که گوشه اي نشسته اي و در نهان خود، گريه ميکني اشکهايت مرا به ياد باران ديشب انداخت باراني که زمين تشنه را سيراب کرد کنارت نشستم دستان سردت را با گرمي وجودم فشردم گونه هايت را از اشک پاک کردم دردهايت را شنيدم کاش ميشد دستهايم را همچو خاک ميکردم تا جوانه ميزدي شکوفا ميشدي و غمهايت را به باد ميسپردي اما دريغ دستان من توان ندارند ،توان ندارند حال من درخلوت تنهايي خويش ميگريم کاش ميتوانستم ...
ممنونم از نظرات همه شما عزیزان
یا علی
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط نقاب
|
حسرتکش....
حال که به گذشته ها فکر ميکنم به خاطرات عبث و پوچي که جز مزه ي تلخي آنها برايم باقي نمانده خاطراتي که چه شبها را با يادشان صبح کردم تمامي وجودم را غم و اندوه فرا ميگرد غمي که شب هنگام ،ماه در آسمان بي ستاره اش دريا به هنگام غروب آفتابش پرستوي مهاجر بهنگام کوچ از سرزمينش ومادر به هنگام مرگ فرزندش دارد گويي عظمت اين درد،مثل هميشه نيست تحملش هم مثل هميشه نيست آه که ميان من و تو کوهي از فاصله بود فاصله اي که ميديدم اما چشمانم کور بود ! گويي چشمانم به جز تو چيز ديگري نميديد ؟ چه بگويم ؟ چه بگويم ؟ حال ميروم تا نشنوم صدايت را ،صدايي که مرا به اوج ميرساند ميروم تا نبينم نگاهت را ،نگاهي که که مرا جادو ميکرد ميروم تا دور شوم از جزيره ي ناآشناي بودنت و ميروم تا حسرتکش آرزوهايم نباشم ! آرزوهايي که حال از دست رفته اند وه که حسرتهاي اين دل را هيچگاه پاياني نيست
یا علی
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط نقاب
|
حسرت گذشته ها
حسرت گذشته ها ...
حال که دستهاي پر مهرت را ندارم
حال که ديگر مرا نميخواهي
حال که فاصله ها بينمان بيداد ميکنند
چه بگويم ؟ چه بگويم ؟ تا عقربه های ساعت به گذشته ها بازگردند ؟
روزها از پي هم همچو قطرات آبيکه از لابلاي انگشتانم فرار ميکنند ميگذرد
و من در حسرت گذشته آينده را نفرين ميکنم
آينده اي که هيچ اميدي به آن نيست
کاش بودي ، کاش بودی و ميديدي در سوگ ايام گذشته چه پير وفرسوده ام
کاش حرارت عشق جگر سوزم را از نگاه هاي عاشقانه ام ميخواندي
کاش با آن لبان آتشينت گل حيات را به وجودم هديه ميدادي
اما افسوس ...
افسوس که روزها گذشتند و نفهميدي من که بودم ؟
گدايي حقير که آرزو داشتخانه اش گوشه ي چشمان زيبای تو باشد...
حال ميروم
خسته - شکسته - نالان و سرگردان
در حسرت روزهاي گذشته
ای کاش زمان ميمرد !!
براي هميشه
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط نقاب
|
مرد تنها ...(دیوار شب !)
با سلام به همه دوستان و همراهان وبلاگ نقاب
چندی پیش شعری مشاهده کردم به نظرم جالب اوومد. از قرار زیر بود :
روی هر شانه سری وقت وداع میگرید سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست
در ضمن شعر "مرد تنها" رو هم که دیشب به ذهنم رسید برای شما عزیزان قرار دادم .امیدوارم بپسندید و اشکالات و کمی و کاستی ها رو حتما به من تذکر بدید .
در شبی تاریک و بی انتها
شبی که گویی خورشید سر بر آمدن نداشت
شبی که دیوارش در امتداد دل مردی تنها کشیده شده بود
مردی گوشه قهوه خانه ای متروک نشسته است
سیگاری بر لب دارد
آنچنان محو فنا شدن سیگار است که که سوزش به پایان رسیدن آن را احساس نمیکند!
غرق در عالم خود ؟بی خبر از عالم بیرون.
ناگهان زمزمه ای نجوا کنان در گوشش میپیچد :
*"چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در بطن خو آرام شکستن "
به اطرافش مینگرد
چیزی نیست جز دود و سیاهی ،کسی نیست
آهی از دل بر میاورد .
براستی چه سخت است شکستن
با هم بودن ولی جدا ماندن
با هم بودن ولی باور نداشتن
حال اوست ،خسته و درمانده بی یارو یاور ، در حسرت گذشته ها غوطه ور
***
براستی دیوار شب کجاست ؟تو میدانی امتدادش تا کجا ادامه دارد ؟
بعد از لختی ...
حلقه های اشک در چشمان مرد تنها نقش میبندد
***
حال دیگر دیوار شب شکسته است
***
سپیده سر زد
اما مرد تنها ،در قهوه خانه نبود
مردی که دیوار شب را شکست.....
*شعری که در داخل گیومه آمده مربوط است به "سیاوش قمیشی "
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط نقاب
|
صبا ...
حسی غریب در وجودم تو را فریاد زنان نجوا میکند
فریادی که گوشی را یارای شنیدن آن نیست !
چشمان زیبایت تجسم تمام خوبیهاست
چشمانی که قبله آفتاب است !
عشق و مهربانی تنها با سرانگشتان نوازشگرت تجسم پیدا نمیکند
یاد تو خود سرچشمه تمام خوبیها و پاکیهاست
***
تو همان قاصد صبحدمانی که گهگاه به به خلوت تنهایی این دل خسته سر میزند
تا حال او باز پرسد
ولی افسوس
افسوس که خلوت تنهایی من شکسته است ..؟
***
شب تلخ جدایی بامید نفحه ی صبای تو سحر خواهد شد
باز هم سپیده از آسمان سر برآورد
به سوی آسمان نگریستم ...
نبودی
هنوز هم شب است و من در انتظارسپیده ی فردا
و صبایی دیگر
پس کی خواهی آمد
کی..؟
منتظر خواهم ماند.
تقدیم به صبای عزیز امیدوارم همیشه و در تمامی مراحل زندگی موفق باشی.
یا حق
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط نقاب
|
هیچ ............
سلام به همه همراهان این چند وقته واقعا آشفتگی خاصی حس قالب(دایمی) و همیشگی من بوده . گویی آرامش یک آرزوی از کف رفته است . این روزا اوونایی که دوسشوون دارم هم حالشوون خوب نیست . نمیدونم اصلا محیط اطرافم یه دپرسی مضمن گرفته . توی کوچه و خیابون که قدم میذاری اولین چیزی که تورو متوجه خودش میکنه گراما و حرارتیه که از زمین بلند میشه و صورتتو میسوزونه واقعا اگه روز قیامتی باشه و جهنمی در کار باشه ، اوونایی که خطاکار هستند ، چقدر دیر به این موضوع پی بردن ؟ اگه حالا بشه با یه کرم ضد آفتاب و یه کولر خودموونو از دست این گرما و اثراتش نجات بدیم بعدا چطور میتونیم اوون آتش های سهمگین رو تحمل کنیم ؟به هرحال . این چند وقته کامنت های تک تک شما عزیزانم رو خوندم و لی جواب خاصی به اوونها ندادم . دوستی که تقاضای آشنایی کرده بود میتونه با آی دی من تماس بگیره (diabl0_diabl0@yahoo.com) خوشحال میشم با کسایی که فکرشون حتی کمی مثل من هست آشنا بشم . در کل نظری که ارایه کننده یک طرز فکر خاص باشه رو در وبلاگم مشاهده نکردم اکثر دوستان به نوعی مطالب وبلاگ رو تایید کردند و چیزی که اصلا انتظارشو نداشتم این بود که خیلی از دوستان از اسم وبلاگ تعریف کرده بودند ،خیلی خوشحال شدم که شما هم از این اسم خوشتون اوومده امیدوارم وبلاگ رو مال خودتوون بدونید و حتما نظرات خودتون رو در مورد تمامی مطالب و شعرها –مخصوصا- بگید ، دوستدار همه شما عزیزان و خوانند گان وبلاگ نقابی برای خدا(حسام)
این هم شعر هیچ هست که یه جور حس درونی من رو عنوان میکنه . حدود دو هفته پیش به ذهنم رسید . 20/3/85 اهواز
به خويش نگريست هيچ نديد ! آينه را بر زمين کوبيد ، گويي آيينه را هم باور نداشت ؟ ميگريخت ؟ اما نميدانست از چه روی ؟ چيزی از او نمانده بود ،جز تني فرسوده و رنجور و روحی خسته !! آنکه در زير بار گناهان تن قنوده است. آنکه نقابي بر چهره خويش افکنده و دايم در حال فرار است. **** همچو آشفته اي نالان و پريشان بدنبال کورسوي اميدي ميرود در کدامين راه ؟نميداند ! اما همچنان ميرود جاده مه آلود است و بي انتها ،چراغی فرا رويش نيست از فرط خستگي چشمانش را به اميد لحظه اي آرامش ميبندد اما آرامش او کابوسی بود دهشتناک گوری که تمامي وجودش را فرار گرفته ای کاش ای کاش هيچگاه چشمانش را نميبست ....؟
به خویش نگریستم
هیچ ندیدم ....
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط نقاب
|
خاطرات کودکیم کو...
بچه گي هايم را صدا زدم
اما
بازتاب صداي خود را شنيدم
از پس زمان راهي به آنها نيافتم
آه که چه ديوار محکمي دارد،اين زمان !
نميتوان از آن عبور کرد
تلاشهايم بيفايده بود
به ناچار آلبوم خاک گرفته را ازميان انبوه روزمرگيهايم بيرون کشيدم
و به آن نگريستم
شاد و سرخوش
همچو غنچه اي شاداب بودم
بدور از غم ايام
بدور از غصه ي نان
بدور از درک ناجوانمرديهاي روزگار
آيا اين منم ؟
لحظه ای شک کردم ؟ اما گواهي محکمتر از آينه روي تاقچه نيافتم !
آري من بودم
مني که در گذر ايام اينچنين فرسوده گشته ام
دريغ ...
همچو کودکي که در آرزوي اسباب بازي دست نيافتني اش شبها را به صبح می رساند
به ايام از کف رفته ام مينگرم
و حلقه هاي اشک در چشمانم تلالوي خاطرات گذشته را فرياد می کنند
ايامي که روزهايش از پي هم عبور کردند
و از آنها هيچ نماند
هيچ
براستي که چه شيرين بود ايام گذشته
خاطرات کودکيها
چه شیرین بو د....
این روزها فقط حس شعر هست .شاید یه شاعر نباشم اما خوب آدم میتونه واسه دل خودشم شعر بگه .راستی تا حالا به کودکیات فکر کرده بودی ؟ دلت برای اوون موقع ها تنگ نشده ؟
یا علی-منتظر نظراتتون هستم
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط نقاب
|
چشمهایت با من گفتند .....
چشمهايت با من گفتند مرگ عشقمان فرار سيده،
وسعتي بي انتها در سياهي چشمانت مرا به اعماق سرزمينهاي تنهايي و بي کسي فرا ميخواند
قلب خسته و رنجورم ،تاب و تواني در پيکرخونينش ندارد
آري ،قلبم شکستني بس دردناک را بار ديگر تجربه کرده
شکستني که هيچگاه پيوندنخواهد يافت
چشمانت از آن اوو ، صدايت از آن اوو ،آغوش گرمت براي اوو
از من گسستي ،مرا از من گرفتی ! ،اما خاطراتت را هرگز!
خاطراتي که خود، ترنم زندگي بود، همه نشاط و عشق بود،خاطراتي که لحظه لحظه ي بودنم را با آنها تجربه کردم
آنهايي که در تمامي وجودم ريشه دوانده اند
حال چگونه آنها را به فراموشي بسپارم ؟
چگونه ؟
***
سکوتي سنگين سراپای وجودم را فرا گرفته
هنگام گسستن است.
پس تکليف آشنايي ها چه ميشود ؟
چشمانم خالي از اشک ،گويي خيال باريدن هيچگاه در سر نداشته اند، با اشک غريبه اند
وسينه ي پردردم بي اختيار آغوش تو را طلب ميکند
***
چشمانم را همچو نيازمندي دردمند در طلب وصال تو بستم
هر چه به دنبالت گشتم
چيزي نبود جز تاريکي سکوت جدايي ...... و مرگ
==همچو ققنوسی بال در آتش گشودمباميدهرگز !!==
و چشمانت با من گفتند
مرگ عشقمان فرا رسيده
امیدوارم نظراتتون رو در مورد شعرام ببینم
ممنون
یا علی
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط نقاب
|
دردهای من نگفتنی است ، ...
این روزها من خودم نیستم یک جسم بی روحم ! جسدی متحرک ،آشفته و نالان بدون همدمی و گریزان از همه ! این شعر ناگهان به ذهنم رسید بد ندیدم شما هم نظری بندازید با این شعر شاید به عمق غمها و احساستم هرچند کم دست یازید.
همیشه شاد باشید !یا حق
آری آری میدانم اشکهای امروزم اقیانوسهای فرداست.
اقیانوسی که حسرتهایم را در خود غرقه میسازد ،
و تنها قربانی آن آرزوهایم هستند آنهایی که مرا همیشه در حسرت خود وانهاده اند
آه آه نگو که اشکهایت را دردامان من بریز چون میدانم تو نیز آرزویی بیش نیستی
پس برو
برو
و بگذار من نیز در سوگ آرزوهای غرقه شده ام به عذا بنشینم ، به امید شبی که آنها مرا نیز ، با خود ببرند.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط نقاب
|
اوو چرا برگشت ...!!
دوست دارم گاهی آزارت دهم ای که آزردی مرا با رفتن
ای که ترسیدی اگر عاشق شوی عشق آرد یک بلایی بر سرت * رفتی ودر قاب یادم همچنان می درخشد چشم های روشنت * می زند آتش به شعر دفترم یاد آن رفتار گنگ و مبهمت * رفتی و مانده ست بر ایوان دل جای پاهای تو مثل شبنمی * رفتی ومن می نویسم باز هم مانده برقلبم شرار ماتمی * این چه سود گر باز می خوانی مرا باز می گویی پشیمانی مرا * من نخواهم داد هرگز پاسخت ای که آزردی مرا بارفتنت * پای خود را روی قلبم می نهم دوست دارم گاهی آزارت دهم
نمیدونم چرا برگشت !!علی یار همتون
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط نقاب
|
او خبر هیچ ندارد از عشق
دل سپردم به نگاهی که خبر هيچ ندارد از عشق غافل و بی خبر است از دل من روزهايی رفته و دلم روز به روز در تپش ِعاشق او بيش تر از پيش شده ثانيهِ عشقِ سکوت ِمهرِطلوعم با اوست لحظه ها غرق ميان همه دلواپسی اش باز اما او خبر هيچ ندارد از عشق غافل و نا آگاه غرق در عالم خود چشم اوِشعله ی اين عشق جگر سوزم راِ اشک ديروزم را درک نکرد. چشم او هيچ نديد. باز اما او خبر هيچ ندارد از عشق. کی شود او آگه؟ کی تواند ديدن عشق پر شورم را؟ چشم بی نورم را ؟ قلب رنجورم را ؟
يک نفر داد من عاشق تنها بدهد
یا علی
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط نقاب
|