+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط نقاب
|
تهوع ....
میخواستی همیشه مراقب اطلسی های باغچه مان باشی
حال که رفتی آنها درغم نبودنت خواهند پژمرد !!!!!!!!!
یه جوون :
ای بابا چه عشقی چه کشکی آقای شاعر ! اطلسی کجا بود ! غم کجا بود ! اصلا بگو بینم آقای شاعر این عشقی که میگی توو دکوون کدون ننه مرده ای پیدا میشه که تو دنبالشی ؟ جوون مادرت بیخیال شو !! دیگه عقم میگیره میرم این وبلاگ اوون وبلاگ هی این جوونا مینویسن عشق پشق ، جمش کننین بابا ! خسته شدیم ، داریم ذره ذره تووی این مملکت گور به گوری آب میشم یکی نیست بیاد بگه بابا جوون بجز عشق درد زیاده ول کن بیا ببین چه خبره توی مملکتت که هاپولی شد و رفت به اسم دین دنیامونم فروختیم رفت آقای شاعر . . . . .اصلا برو این تهوع سارتر پدر مرده رو بخوون ببینم بازم از اطلسی مطلسی حرف میزنی ؟!!
واقعا دیگه عقم میگیره از این حرفا . . . . . .
از امروز تغییر رویه میدم !
یا حق
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط نقاب
|
مطرود
گناه از من نبود.
آنقدر دوستت داشتم که میترسیدم به جسمت برسم. همین شد که
هیچگاه نبوسیدمت،
هیچگاه لمست نکردم
و تو تحمل نکردی
روح خالی مرا. یادم است که گفتی:
مثل یک ماهی میمانی که در عمق آبی دریا تشنه مانده باشد.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط نقاب
|
عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت ..
عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت
سلامی دوباره به تو همراه گرامی
ای کاش دیوانه بودم و درک نمیکردم اینهمه بیداد را
ای کاش کور بودم و نمیدیم اینهمه ستم را
ای کاش کر بودم و نمیشنیدم اینهمه ناروایی را
ای کاش عاشق بودم تا - او - را میفهمیدم
ایکاش اصلا نبودم
بیخیال - مثل همیشه
یا حق - کافینیت سرکوچه !!
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط نقاب
|
شاید یک واقعیت ...شاید هم توهم ....
چندی پیش داستانی خوندم و بر این باور هستم که بسیار زیباست.
پس شما هم امتحان کنید ....
در هنگام شنا چند بار به من نزديک شد و کاملا مشخص بود که قصد داره که نظر من را به بدن زیبای خودش جلب کنه اما اما نميدونست که دگرانديش, حتی اگر نظرش هم به کسی جلب بشه به این سادگی, بروز نميده. در قسمت کم عمق در حال استراحت بودم و غرق در افکار خودم که يک لحظه ديدم که در چند سانتی من ایستاده و با عصبانيت در چشمهام نگاه ميکنه. نوع عصبانيتش را شناختم، لبخندی زدم و بوسه ای بر لبش. واقعا آب بر روی آتش بود و گويا رضايت نسبی را به دست آورده بود, به پشت و در حالی که لبخندی بر لب داشت از من شناکنان دور شد. احساس يک پيروزمند را داشت و یا از این که من کاری را کرده بودم که اون ميخواست و در هر صورت من انجامش داده بودم خوشحال بود و يا این که, صرفا از کاری که انجام شده بود, رضايت داشت. پس از چند دقيقه، اشاره کرد که از استخر خارج بشيم و چيزی بنوشيم, واقعا زيبا بود و نرمی و مزه چيزی را که چشيده بودم, را نميتونستم فراموش کنم، اما اصلا دوست نداشتم که ناخواسته احساس بدی را در اون ایجاد کنم چون تقريبا در طی این سال ها يک شناخت نسبی از این موجودات مادينه به دست آوردم که ميدونم که گاهی خودشون هم ناخواسته باعث پريشان احوالی خودشون ميشن با رفتارهایی که خود خواهان آن هستند
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 4:2 قبل از ظهر توسط نقاب
|
اوج یا طناب دار ...
گاهی اوقات میشکنی ! شکستنی که گویی به تو القا میشه ، مثل حکم اعدام ، مثل طناب دار و ناگهان خالی شدن زیر پات . دیگر راه گریزی نیست ، فرمان صادر شده . و تو شکستی ، شکستی و باز هم هیچ نگفتی .
خشنی طناب دار رو بر رگهای گردنت احساس میکنی ، احساسی که خیلی لذت بخش تر از خوابیدن در یک بالش پر از پر قوست ! و نمیدانی آیا گناهکار بودی؟ آیا مستحق بودی ؟
آیا در آن نزدیکی کسی از مرگ تو خرسند است ؟ آیا اوون شخص خود تو هستی !
تویی که خود طناب دار را حلقه کرده و بر گردن خود افکندی ؟ دستانت از آن تو نیست گویی نیرویی ماورایی به آنها دستور میده و تو تنها اجرا کننده ی حکمی ! حکمی که خود بر حقانیت آن شک داری ؟ اما تمام راهها بسته شده.
هیچگاه نفهمیدی چرا همه تو را طرد کردند ؟ و چرا همیشه تنها ماندی ؟همچو تکه ابری بر فراز دریا ! و از آن پایین قطرات آب تورا میخوانند ؟ به آسمان مینگری ؟ در اوجی ؟ تویی و خورشید تابناک ! و آن پایین ها تو را میخوانند ؟ هیچ ابر دیگری نیست ؟ اما تصمیم خود را میگیری دعوت قطرات را برای نزول نمیپذیری ! کمکم گرمای خورشید را در تمام وجودت احساس خواهی کرد ! حال دیگر تکه ابری در آسمان نیست ! تو در اوجی، و از آن بالا ها بر اوج حقارت خود خواهی خندید.(نمیدونم چرا وقتی این یه تیکه رو داشتم مینوشتم گریم گرفت ، نمیدونم چرا ؟ گاهی اوقات هیچ تسلطی بر خودت نداری ؟ مثل دستانت و اوون طناب دار !)
و همیشه در این فکر بودی که آیا روزی آنکه همیشه در خواب میدیدی خواهد رسید ؟ و آیا تو را خواهد فهمید ؟ و شکستن تو را باور خواهد کرد ؟!
و منتظر ماندی ودر رویاهایت با او زندگی کردی اما او هیچوقت نیامد ، هیچوقت.
به دنبالش رفتی ام هیچ جا نبود ! روزها یکی بعد از دیگری گذشتند . و تو در حال تموم شدنی !
اما بازی تمام شد ! حالا دیگه هیچ چیز نیست ! و زیر پات خالی شده .
اطرافیانت رو میبینی که اطرافت حلقه زدن و دارن برات گریه میکنن ! اونایی که هیچوقت شکستن تو رو درک نکردند.
حالا تو در اوجی ! وبا زهم بر حقارت سابقت خواهی خندید.
پایان..........
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط نقاب
|
س ک س ،ما ، تفکرات،راه چاره(پاسخ)
سلام همراه قدیمی
بله اینبار میخام درباره س ک س صحبت کنم .چیزی که همیشه اطراف ما بوده و هست .چیزی که از ما جدایی ناپذیره ،با ما به دنیا اوومده و تا زنده ایم با ما خواهد بود .
حالا حالاها نمیخاستم درباره این موضوع صحبت کنم که یکسری جریانات خاص پیش اومد که تصمیم به اینکار گرفتم.
اگر جنس افکارت با من فرق میکنه سعی کن حرفهای منو درک کنی . و بعد تصمیم بگیری.
فکر این مقاله از کجا به من القا شد ؟
در دست نوشتن مقاله ای با عنوان دختران ،پسران ، وچالشهای ما بودم که نوشتن اوون رو به پایان بردم و در این میون شاید بهتر دیدم راجع به موضوع س ک س صحبت کنم.
من همیشه از همفکرانم ،افرادی که منو درک میکنن و منو دوست دارن استقبال میکنم فارغ از جنسیت و سن و....
در یکی از سایتهای اجتماع دوستیابی عضو شدم و به صورت کاملا اتفاقی نوعس ک س رو Home Sexual انتخاب کرده بودم "به خاطر عجله" و این به معنی هم جنس باز هست در حالی که میبایست Straight یعنی مستقیم انتخاب میکردم ، یکی از دوستانی که تا به حال فکر میکردم افکار خوبی داره در مورد جامعه اطرافش، (از جامعه دختران!) به من خرده گرفت که توهمجنس بازی؟ حال سوایاینکه خیلی برای من سوال بود که نوع س ک س ما که در 2 استان مختلف بودیم چه تاثیری میتونست روی رابطه ما داشته باشه ؟؟ رابطه ای اینترنتی! به هرحال من تازه متوجه این مورد شدم و همونموقع از خودم این سوال رو پرسیدم که آیا انسانهای همجنسباز افراد مطرودی هستند ؟
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط نقاب
|
هفته جدایی ملت (دولت) مبارک !!
اینروزها همانطور که در رسانه جمعی و در طول مدت این یک هفته میبنید و میشنوید که هفته دولت است ! احداث و افتتاح پروژه های جدید و ... حال از این بحث ها بگذریم . بحث کوچکی را مطرح میکنم و از آن میگذرم گرچه بازهم این روزهای گذران عمر ما ، با من سر سازش ندارند و اصلا در روزهایی که گذشت از خودم راضی نیستم یک کرختی خاص درونم جا خوش کرده و مرا رها نمیکند ، بیشتر اینروزها به رفتارهایم در گذشته ها فکر میکنم و شاید علت بسیاری از آنها را بررسی میکنم ، اصلا راضی نیستم ، اصلا. دولت ، بله واژه یی که در گذشته ها نا آشنا بود و حالا ما همه تسلیم این واژه گشتیم واژه ای که خود زیر بار آن رفتیم و وجود آن را بمانند هر چیز دیگر در میان خود پذیرفتیم .واژه ای که برای رفاه عامه مردم است اما در دست افرادی که از عامه نیستند !!!پس چگونه میتواند یک چنین عاملی را موفق دانست ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط نقاب
|
عزای عمومی !!!
خبر را شنیدم ! و به فکر این بودم که آیا ما ایرانی هستیم ؟یا اجنبیانی که بر سفره ی چپاول سرزمینمان نشسته ایم ؟
عزای عمومی !!
آری درست شنیدی عزای عمومی .
نمیدانم چه بگویم از فرط عصبانیت از اینهمه بیتفاوتی.
آیا عزای عمومی ما شهادت این امام و آن امام است یا به زیر آب رفتن هویت ملی ما.اصلا چرا باید هویت من و تو به زیر آب برود –هویت !
باز هم نمیدانم !
بیش از آنکه فکرش را کنی ناراحتم .
خبر این بود :
با آبگیری سد سیوند(لعنتی) پاسارگاد برای همیشه به زیر آب رفت .
برادر !!عزای عمومیت مبارک ، به خواهرمان هم بگوبیاید ! برویم مسجد و در رسای سال پیامبر اکرم ،شادی کنیم و دستی بیافشانیم ما را چه به هویت ملی ؟ اصلا پاسارگاد کجای تاریخ دینی ماست ؟
تمام بد و بیرا ههای عالم برای نسل عرب ، نسلی که ایرانی را به خاک مذلت کشاند ،
(توصیه میکنم مقاله قبلم را هم بخوانی)
نامت سر بلند باد ایران ، نامت همیشگی باد ،جاودان باشی
و
نابود باد هر آن کس که
::سور عذای تو را بر سفره نشسته است ::
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط نقاب
|
به دنبال همیشگیت ،تا کی ؟؟(حرفهای یک ورژن x ِ ی !)
حتما تا به حال فهمیدی که میخوام راجع به چه چیزی صحبت کنم . یه حرف کلی دیگه میخام بگم ! یه بحثی که بازم اگر اهلش باشی نظرت رو میدی وبیخیال نظر دادن نمیشی ؟ اگر هم خوب مقاله رو تا به انتها خوندی و نظری ندادی بحث دیگه ای است .بحثیه که از نظر من ضرر بسیار بزرگی کردی که اگر نخوونیش. بحثی که شالوده فکری من رو برات عنوان میکنه(در ضمن دوستانی که در این مدت اظهار لطف کرده بودند جوابیه هاشوون رو در آخر مقاله بخوونن) : از اول شروع میکنیم از نقطه 0 : اولش که نه من بودم ونه تو 2 نفر پیدا شدن و در این بازی !(منظورم زندگی هست ) شدن پدر و مادر جنابعالی و به خواست اوونها تو پا به عرصه وجود گذاشتی ! عرصه ای که اگر میدونستی یک همچنین جنگ نابرابری در صحنه اش در حال انجامه بیخیال اوومدن میشدی ولی حالا که اوومدی ، چه آگاهامه و چه به زور وارد گود شدی پس باید بجنگی..........
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط نقاب
|
نمیدانم !!
واقعا چه دردی است ! از دست دادن ،آسمان هم خیال گریه در سر میپروراند ، آه چه سخت است رفتن چه سخت است .دایی عزیز همیشه دوستت خواهم داشت ،همیشه به یادت خواهم بود.
در اندیشه هایم غوطه ورم
در فکرفردایی که هیچگاه به چشم ندیده ام
و به دیروزی که مانند نسیمی گذشت و من لذت خنکای آن را درک نکردم
آمدم وندانستم از کدام تبار و سلسلسه وطایفه ام
اما آیا براستی من از تبار درد ،از سلسسله ی رنج و از طایفه ی اندوهم ؟
نمیدانم ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط نقاب
|
یک شروع تلخ!!
سلام دوستان.من نوشین هستم .25 ساله.فارغ التحصیل مهندسی محیط زیست.از امروز در وبلاگ نقاب مطلب مینویسم.من به فلسفه وادبیات علاقه دارم.البته نظرات خودم را دربا رهء حوادث روزمره نیز مینویسم.ممکن است بسیاری از دوستان با نظرات من مخالف باشند
لطفأ در این وبلاگ دمکراسی
را رعایت کنید.من به اشخاصی که به نظرات دیگران احترام نمیگزارند جواب نمی دهم.امروز دو شنبه 9 مرداد است.امروز اکبر محمدی که یکی از مبارزان دانشجو بود در زندان اوین به قتل رسید.فردا تشعیع جنازه از زندان اوین است.
از تمام کسانی این پست را میخوانند و در تهران زندگی میکنند خواهش میکنم فردا در این مراسم شرکت کنند.برای تسلی خاطر مادر اکبر و همچنین برای انکه همگان بدانند اکبرها همیشه زنده اند تا زمان ازادی ایران عزیز.امروز همچنین خبر مرگ یکی از نزدیکانم را شنیدم و پیشتر از پیش به مرگ اندیشیدم.خیلی دلم میخواست نیما و سینا این وبلاگو میدیدن تا بدونن هیچوقت تنها نیستند.شاید یه روز بیان و ببینند.نیمای عزیزم تو تنها نیستی از صمیم قلبم دوست دارم.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط
|