و هراس آرزوهاي پيش رويم
و در اثناي نامهربانيهاي روزگاران
بر پوچي دستهاي شکننده ات ميخندم
خنده اي که مانند هيچ خنده ي نيست
و شايد گريه ايست هماواي خنده
و بغضي است لبريز از اشک
اما باز هم ميگويم :
دستانت را به من بده
دستانت را دوست میدارم . . . . .