* این روزها ذهنم مشغول مرور کسانی است که روزی دوست هایم بودند اما حالا
دیگر کاری به کار هم نداریم.غصه نمی خورم و می دانم که دوست ها و دوستی ها تا ابد
ادامه پیدا نمی کنند و بهانه های زیادی هم می شود برای دیگر دوست نبودن پیدا کرد
اما… دقیقا همین "اما" است که مرا درگیر کرده است.
و اما شعر :
" پریشانم
به قله که می رسم
باور نمی کنم
می دانم این دایره سرگردان است
می چرخد و اوجم را وارونه می کند"
خوی وارونه ی دیوها/ علیرضا میر
اسدالله/ مرکز
پی نوشت:شعرهای این کتاب بالایی مرا کشت تقریبا. شعرهایش فوق العاده بود.نه دیوانه کننده بود .... نه ...هرچه بگویم کم گفتم توصیه میکنم حتما بخوانیدش.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط نقاب
|